ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

نی نی قند عسلم سلام، منو ببخش که درست از وقتی خونه ام برات ننوشتم. راستش این چند روز حالم اصلا خوب نبود و نیست و هر روزم اوضام از روز قبل بدتر میشه. از طرفی تحمل این اوضاع و این همه درد و ناتوانی برام غیر ممکن شده و دوست دارم زودتر بیایی و از طرفی می بینم کلی کار دارم که باید زودتر انجام بدم و همش نگران میشم نکنه زودتر غافلگیرمون کنی و کارام بمونه ... خلاصه موندم چیکار کنم.متفکر

ازت می خوام به موقع بیای و کمک کنی کارامو انجام بدم. یه چیز خیلی جالب اینه که دکتر وقت آمدنت رو 25 یا 26 تیر تعیین کرده و هر دوتاش خیلی خوبه . 25 ام که سالگرد عروسی من و باباییه ( پنجمین سالگرد) قلب ،  26ام هم تولد حضرت علی که خیلی خیلی روز خوبیهفرشته. حالا خودت میتونی انتخاب کنی.

الان تو هفته سی و هفتمیم و یاد اون روزای اولی می افتم که تو نی نی سایت وقتی یکی می نوشت من هفته 37 هستم با خودم می گفتم اووووووووهههههههههههه من کی به این هفته می رسم ؟؟؟آخ ولی خدا رو شکر که زمان گذشت و فقط 15 ، 16 روز دیگه از زندگیه 2 نفره مون باقی مونده و نی نی عسلی میاد و با آمدنش تحولی در هر دو خانواده ایجاد می کنه چون از دو طرف اولین نوه است و خلاصه ... حسابی خوش به حالش میشه . فعلا برم که از کمر درد حتی یه لحظه هم نمی تونم پشت کامپیوتر بشینم. بووسسسسماچ

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin