ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

خسته ام. نه از این خستگی های معمولی روزمره. روحم خسته است. روحم خش دار شده . انگار که گربه ای یا کسی از جنس گربه ای آمده باشد و با ناخن های تیز از سر عصبانیت چنگ کشیده باشد روی روحم عمیق! خیلی عمیق! ذهنم را نمیتوانم بازخوانی کنم که چه شد و از کجا شد! خش ها اینقدر زیادند که سوزنش همانجا روی اولین خش گیر میکند و هی تکرار میشود. تکرار، تک رار، ت ک ر ا ر ...

لاک پشت های نینجا هی همدیگر را میزنند و پرت میکنند اینطرف و آنطرف بدون بیننده. صدای گیم لپ تاب آنهم از نوع گوسفندی اش بلند است و هی میگوید: لتز استارت! باز هم بدون استارتر! کافیست یکی از اینها را خاموش کنی تا استارتر اش پیدا شود از آن ته، با فریادی تارزان وار... و بعد پرتاب دیسک! بعد سرفه، بعد بالا آوردن... بعد    ببخشید، بعد دوباره لاک پشتهای نینجا و ...

لباس های تمیز را تا میکنم بر حسب نوع و سایز ... لباسهای کثیف را هم با همان دقت، برای اینکه از سطح زمین جمع شوند تا روزی که موقعیت شستن شان فرا برسد و هم دلشان نشکند، لعنت به من و فانتزی های احمقانه ام... تلفن زنگ میزند. آن سوی خط هر کسی که باشد دوستم دارد، میدانم، من هم ، ولی حرفهایش حوصله ی تمام دوست داشتنهایم را سر می برد. خسته ام میکند. حالت تهوع میگیرم از تکرار حرفها، از محتویاتی که از قبل میدانمش، نظریاتی که خودش هم انگار فراموشش میکند که همین چند روز قبلش چه گفته بود. از مهد کودک ببرها و حالا مهد کودک نبرها... از گله های عاشقانه ی باز هم تهوع آور که چرا نیستی و حرف نمیزنی و نمیایی و دلتنگ نمی شوی و ... که از هرچی دلتنگی است بیزارم میکند. از شنیدن غم و غصه ها و بد بختی های زندگی اش و درآخر خوش بحالی هایی که نصیبم میشود برای اینهمه خوشبختی که من دارم ...  و من میمانم و خودم و آینه که چیز دیگری میگوید.... یاد کوری* میافتم.

گردنم که تیر میکشد یادم می اندازد که مکالمه خیلی طولانی شده و البته ظرفهایی که در این مدت شسته ام و برنجی که دم کرده ام و ابروهایی که برداشته ام هم میتواند نشانگر پایان مکالمات باشد... با دلیل بی ربطی تلفن را قطع میکنم فکر میکنم دلیل بی ربط تنها جمله ام در طول مکالمه باشد! برمیگردم سر لباسها. لباسهای تمیز و کثیف با هم قاطی شده اند و مچاله تمام سطح خانه را پر کرده اند . ذهنم آنقدر ها یاری ام نمیکند که دسته بندیشان را بخاطر بیاورم، گفته بودم که خش دار شده، اینجاست که تر و خشک باهم میسوزند!... همه را با هم با عصبانیت جمع میکنم و پایم میرود روی کنترلی که زیر لباسهاست و لاک پشتهای نینجا جایش را با ترانه ای عوض میکند، لحظه ای دلم میرود برای ترانه بعد پوزخند میزنم و بعد دلم میخواهد بنشینم همانجا وسط لباسهای تمیز و کثیف بزنم زیر گریه، اما فرصت نمیشود، تارزان دوباره از آن ته سر میرسد و جیغ و بعد پرتاب دیسک! بعد سرفه، بعد بالا آوردن... بعد ببخشید، بعد دوباره لاک پشتهای نینجا و ...

و من باز هم یاد "کوری" میافتم که افتاده به جان زندگی ام با تمام پرسوناژهایش !

*کوری: رمانی از ژوزه ساراماگو - ساراماگو تأکید بر این حقیقت دارد که اعمال انسانی در « موقعیت» معنا می‌شود و ملاک مطلقی برای قضاوت وجود ندارد، زیرا موقعیت انسان ثابت نبوده و در تحول دائمی است.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۱ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin