ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

به قول "یرما" لحظه هایی در زندگی هست که باید قاب کرد و زد به دیوار اتاق! این را زمانی به یاد آوردم که در لحظه ای قاب کردنی نفس میکشیدم. زندگی گاهی می چلاند و گاهی فرصت میدهد که تو هم بچلانی اش! و همین تکرار منبسط و منقبض شدن هاست که ضریب ایستایی ات را بالا میبرد.

از قاب جدیدم میگفتم که تصمیم گرفتم بزنم به دیوار یاسی این خانه. تصویری از ارتفاعات کلاردشت، از تراسی فراخ با ویوی ابدی... منظره ی روبرویم تا چشم کار میکرد بُعد داشت. مراتعی که با مربع مستطیل های کج و ماوج از هم جدا شده بودند. ویلاهای کوچک و بزرگ با سقف های رنگی شاد، آبی، قرمز، بنفش و زرد ...در بکگراند یک دست سبز! همینطور پشت سر هم هی ریزتر و مات تر میشدند و میرفتند تا میرسیدند به کوههایی که سبز بودند و سبزی آنها هم می رفت تا میان مه و ابرهایی که از حد خودشان پایین تر آمده بودند محو شود، پرتوهای خورشید هم هی میامدند یک در میان سرک می کشیدند از لابه لای شکاف ابرکها و تلاش آنها برای حفظ باکره گی شان بی فایده مینمود که البته شاید هم این تاوان همان رعایت نکردن حد و حدودشان بود، نمیدانم... 

در میان این همه رنگ و برگ و نم نم بارانی که آمده بود جهت تکمیل زیبایی تصویر قاب، سکوتی سنگین و چاق همه جا را مادرانه در آغوش گرفته بود که باید آنقدر گوشت را تیز میکردی تا صدای پرنده ای، گاوی، زنگوله ای، چیزی را برای شنیدن پیدا میکردی... من هم زندگی را به سختی خوابانده بودم و دمپایی هایم را گرفته بودم دستم و با دست دیگرم لبه ی دامنم را بالا گرفته بودم و پاپرهنه پله های گرد سنگی را دوتا یکی کردم تا مبادا میان اینهمه سکوت صدای پایم یا خش خش دامنم زندگی را بیدار کند. گفته بودم که خواب زندگی ام سبک است و این فرصت ها به این راحتی  یافت می نشود... اغلب هنگام خواباندن زندگی اینقدر لالایی میخوانم که خودم هم خوابم میبرد، از همان خواب هایی که اسمش را "خواب غفلت" می گذارند....

یک فنجان کاپوچینو و یک کتاب هم گذاشته بودم روی میز و نمیدانستم از کدام قسمت تصویر لذت ببرم. حتی نمی دانستم مشامم را از کدام عطر پر کنم . از عطر دارچین یا بوی چوب تر شده در قطره های باران و مه یا بوی عطر سالوادر فرگامونتی که از مچ دست خودم که زیر چانه ام بود ساطع میشد. هول شده بودم. هول میشوم گاهی هنوز هم با اینهمه ادعایم... هی تمرین میکنم که لحظه ها را بنوشم و هی در تقدم و تاخر پیکهایش با خودم و لحظه ها به تفاهم نمیرسم... با اینحال یک نفس در هوای تمیز میکشیدم عمیق! یک خط کتاب، یک نگاه به روبرو ، یک چرخ تا آخر دنیا... 

 برای من آخر دنیا خیلی دور نیست، دوست دارم این قناعتم را از بضاعتم در زندگی!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٧ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin