ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 در رویایی وارد شهری شدم که برایم آشنا بود.

در شهر مردی را دیدم که می گشت توی کوچه و خیابان محبت قلمبه کهنه و پاره و دست دوم میخرید، دستی به سرو گوششان میکشید و چند برابر قیمتِ نو میفروخت به همانها که خریده بود، همان زنهای ساده و معمولی که نمی خواستند همانطور ساده و معمولی بمانند.

این شهر دکتری داشت که فقط نسخه صادر میکرد پر از داروهایی که هیچ داروخانه ای حتی مشابه اش را نداشت و دفعه ی بعد بر سر بیمار فریاد میکشید که چرا داروهایت را مصرف نکردی و نسخه ی بلند بالاتری برایش می نوشت و هر روز جوهر خودنویس اش تمام میشد و برگ نسخه هایش هم.

صرافی این شهر در کار خرید و فروش دوست! بود. قیمت با بازار جهانی افسردگی بالا و پایین میرفت. سرش که شلوغ میشد در مغازه را می بست و پشت شیشه می چسباند: تک فروشی نداریم!

رفتگرهای این شهر برسر شیفت شب سر و دست می شکستند! چرا که شبها پیاده رو پر بود از خرده شیشه های زندگی های شکسته ی پرت شده از پشت پنجره. فردا صبح دستفروشان بر سر چهارراه ها خرده شیشه ی تازه ی آب زده می فروختند نیم کیلو هزار تومان! و به ظهر نرسیده بارشان را بسته بودند.

قنادی این شهر، شیرینیِ زندگی میفروخت که با تیتر درشت نوشته بود: نو شوگر، لو کالری... سالهاست که زندگی های چاق و چله طرافداری ندارند نه در این شهر که در سراسر دنیا...

در این شهر زنی بود که "عشق می فروخت، به شرط چاقو!" و برای درمان زخمها هر هفته می رفت پیش همان دکتری که برایش نسخه های بلند بالا می نوشت و در راه برگشت نیم کیلو خرده شیشه ی تازه و یک جعبه شیرینی بدون شکر برای زندگی لاغرش می خرید و پنجره ها را می بست و پرده ها را می کشید، که نشنود صدای دوره گردی را که محبت دست دوم میخرید!

چهره این زن هم برایم آشنا بود. مثل همان شهر با همان پنجره های شکسته ی شب قبلش!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٦ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin