ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

حکایت زندگی من، حکایت من و همراهانم است در حالیکه همه سرنشین یک بالنیم با کلی بار و بندیل و بالن هم در آستانه ی سقوط است، بعد من هی تلاش میکنم بالن را سبک تر کنم هی از سرو ته همه ی بار و بندیل ها می زنم هی دلبستگی هایم را فله ای جمع میکنم توی یک کیسه برای روز مبادا و روز مبادا هم (به ظن خودم البته) به چشم برهم زدنی میرسد و یکی یکی بازشان میکنم و می اندازم پایین و در عوض همراهانم کیسه هایشان را دو دستی چسبیده اند و هی بالا پایین هم میپرند در جهت تولید اضافه بار دینامیکی! و درست وقتی ته بالن هی گومب گومب میخورد به زمین که یعنی بلــــه فرصت دیگری نیست، جهت همه ی نگاهها به من برمیگردد که یعنی من باید کاری بکنم و من هم به خودم نگاه میکنم، به دستانم که خالیست و چیزی برای پایین انداختن ندارم مگر خودم! بعد تعبیر میکنم نگاه هایشان را ! که آیا واقعا انتظارشان همین است؟! اگر نه، پس چرا هیچ تلاشی حرکتی هیچ صدایی نیست جز صدای سوت زدن؟!؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin