ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

شنبه صبح ها بیگانه ام با خودم.

شنبه صبح ها بیگانه ام با میزم با کامپیوترم با مقنعه ام با دستهایم که سرد است و حلقه کرده ام دور لیوان چایی ام که هیچ عطری ندارد. شنبه صبح ها فکر میکنم که "جای من اینجا نیست" که بنشنیم به نقشه های نیروگاهی نگاه کنم یا لابه لای کتاب بتن دنبال کای فنر بگردم که اینها هم همه با من بیگانه اند و برای فرار و وقت گذارنی هی چایی جوشیده بریزم و هی از طعم بدش بدو بیراه بنویسم.

من تمام جمعه ها را هم به شنبه صبح ها فکر میکنم و برای همین یاد گرفته ام مانتو و مقنه ام را همانطور خیس جوری پهن کنم که نیاز به اتو نداشته باشد درست مثل رویاهایم که یاد گرفته ام همانطور خیس و نیمه کاره با زنگ ساعت رهایشان کنم و بدوم دنبال زندگی... شنبه صبح ها زن خاکستری چشم پف کرده ی توی آینه را دوست ندارم که قدمهایش کش دار و سنگین است و شانه هایش صاف نمی شود.  شنبه صبح ها به ارتفاع! فکر میکنم، به آن بالا بالاها و از آن بالا در لابه لای ابرکهای آبی پنبه ای به زندگی نگاه میکنم که "رنگی" است و بوی "چوب" و "دارچین" میدهد...

شنبه صبح ها همیشه به "فرار" فکر میکنم . فرار از خودم و تمام بیگانه های وجودم.

شنبه صبح ها  دلم چیزهای ساده ای میخواهد که "نیست" که "نمی شود" که باید قورتش بدهم و به انتظار بعدالظهر بنشینم که زندگی بیفتد روی دور تند. آنقدر تند که  نفهمم باز کی و چه کسی پنجشنبه های من را خورد؟!!؟!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin