ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

اینها را نمیگویم که بگویی میگذرد، عادت میکنی، عادت میکند

اینها را خودم هم میدانم که میگذرد، که عادت میکنم، که عادت میکند

تا بوده همین بوده،

همه عادت کرده ایم، عادت میکنیم،

میخواهم تو حالم را بدانی، بفهمی

میخواهم کمی با سایرین که دورترند و بی خبر از همه چیز، برایم فرقی داشته باشی

برایم حرفی بزنی که با بقیه فرق داشته باشد

از آنهایی که من میدانم و تو میدانی

که عادت نمی کنم

که عادت نمی کنی

 

×"عادت میکنیم " نام رمانی از زویا پیرزاد که البته "چراغها را من خاموش میکنم" اش را بیشتر دوست داشتم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin