ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

 اردیبهشت است و من اصولا باید مانند اردیبهشت نخ بادبادکم را رها کرده باشم برود آن بالا بالاها... تمام سعی ام هم همین است. ولی نخ ها پیچیده اند دور تمام انگشتانم . دور بند بندشان. آنقدر کشیده شده اند که جایشان زخم شده و میسوزد... جای شکر دارد که نخ اش آنقدر محکم است که پاره نمی شود، پاره میکند و میبراند.

اردیبهشت است و هوا به غایت ازدیبهشتی! جسور ، متلاطم و در عین حال امیدبخش. در اردیبهشت همه چیز ممکن است. همه ی چیزهایی که نمی توانی پیش بینی کنی. و من در این هوای اردیبهشتی دلم را چند پاره کرده ام. تکه بزرگی از آنرا که پدرم باشد فرستاده ام بیمارستان زیر تیغ جراحی، تکه ی دیگر که پسرم باشد_ که او هم این روزها هیچ حال خوبی ندارد_ خودم با دست های خودم کنده ام و سوار بر اتوبوس بنز دهه شصتی کرده ام و فرستاده ام به سرزمینی پر از عجایب و تکه ی باقیمانده همانطور زخمی نشسته است روبرویم و با چشمان خیس به مسلخ می کشاندم. هی سوال میکند، هی جواب میخواهد و هی همه ی آنچیزهایی را که من به گردن این و آن می اندازم از چشم من می بیند.

با اینهمه من سعی میکنم تمام خشم اینروزهایم را بر سر چیپس های بیچاره ای که زیر دندانهایم خرد می شوند خالی کنم و در آخر هم پاکتش را با نیروی بیشتری مچاله کنم و بفرستم پیش دیگر بستگان مچاله شده اش و هر بار فکر میکنم که این یکی از قبلی ها خوشمزه تر بود و هی به خودم یادآوری میکنم که اردیبهشت است و هی موچین برمیدارم و نخ ها را یکی یکی از لابه لای بند بند انگشتانم از گوشت و خون جدا میکنم و گره از گره باز.

پی نوشت 1: این روزها شرمنده ی "یا مقلب القلوب" هستم که از همان لحظه ی تحویل سال _بر خلاف من_ بر سر قولش مانده و لحظه ای تنها رهایم نکرده. شرمنده ی فرشته ی نگهبانی که سایه به سایه همراهی ام میکند. وقتش رسیده  باور کنم که من انسان خوشبختی هستم.

پی نوشت 2: این روزها تمام سعی ام اینست که مادر بهتری برای پسرک تب دار توی عکس باشم. که 104 سانیمتر قد و 21 کیلو وزن و یک دنیا پیچیدگی نامفهوم دارد. کاش بتوانم!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٩ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin