ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

اگر امروز صبح _ شنبه دوم اردیبهشت 1391_ زنی را پشت فرمان یک خوردو پژو 206 رویت کردید که مثل ابر بهار اشک میریخت و در اتوبانهای تهران بی هدف پرسه میزد و بدون اینکه راهنما بزند ناگهان تغییر مسیر میداد و بر خلاف انتظار_ همه خیلی محترمانه راه را برایش باز میکردند و بوق ممتد هم نمی زدند_ بدانید و آگاه باشید که او همان "مامان امیرسام" بوده _که بر خلاف تصور معمول نه با شوهرش دعوا کرده نه با مادرش نه کارش را از دست داده و نه کشتی هایش یک شبه به گِل نشسته_ بلکه فقط به شدت دچار غلیان احساسان مزخرف مادری شده ، همین!

که اولین روزی است که پسرکش را گذاشته "مهد کودک"، همین! همین اتفاق ساده ای که همه بارها و بارها تجربه کرده اند. که نگرانی ، عذاب وجدان و دلتنگی و هزار "اما و اگــر" گریبانش را گرفته و دارد خفه اش میکند. که هر بار که در آینه نگاه می کند، فانتین را میبیند که کودکش را به تناردیه ها سپرده است و گریه اش اوج میگیرد. که فقط دلش برای پسرکی تنگ شده که هنگام پی پی آواز می خواند، که تمام روز ناسازگار است و شب آنهم درست یک لحظه مانده به خواب میگوید: مامان میدونستی خیلی دوسـِت دارم! همین!

چه کسی گفته بود که من میتوانم مادر باشم؟!!؟ به گمانم لازم است برای احتمال وقوع سیل در محدوه میدان ونک اطلاع رسانی شود.   

امان از اردیبهشت و چالش های هرساله اش!  

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin