ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

من فکر میکنم فضای خانه ی هرکسی سمبولی از حال و هوای روح و روانش است.

تجمع وسایل اضافی روی میزها و مبل ها نشان از موارد سطحی مشغول کننده ذهن و داخل کمدها و کشوها حتی یخچال و چیدمانش خبر از فضاهای خصوصی تر لایه های ذهنی و آشفتگی یا آرامشش دارد. دقت کرده اید که وقتی وارد خانه ای می شوید که همه چیزش سرجایش است، از آن خانه ها که پر از گلدانهای سبز طبیعی اند و یک گلدان هم جهت پرورش ریحان دارند! و کشوی کابینتشان را اگر بکشی پر از دستمالهای تا شده ی مرتب است و نهایت آشفتگی روی میزشان، یک یا چند کتاب است، بی شک با صاحبخانه ای با ذهنی مملو از نظم و نظام روبرو خواهید شد. کسی که میداند از زندگی اش چه میخواهد و یا حداقل میداند که کجای زندگی اش قرار دارد.

حالا من، همین پنج شنبه شب که پدر و پسر را با هزار مشقت خواباندم و دور از چشم روح القدس نشسته بودم روی کاناپه و در عوالم خودم سیر و سلوک میکردم یک لحظه دیدم چقدر فضای ذهن و خانه ام شبیه یکدیگرند. از همان دم در، از همان لحظه ی ورود همه چیز همینطور ریخته و پاشیده و درهم برهم است تا اتاقها و آشپزخانه. خواهرم همین دیشب میگفت که انگار خانه تان را دزد زده باشد! درست مثل افکارم. انگار کسی آمده باشد، تمام لایه های ذهنی ام را ریخته باشد بیرون به دنبال چیزی، آن هم با عجله، که دست آخر پیدایش هم نکرده متاسفانه! دزد بیچاره!  

روی تمام مبل ها میزها و خلاصه هر چیزی که سکویی داشته باشد هم پر است. زمین که جای خود دارد. هنگام عبور از زمین درست مثل میدان مین حواست باید خیلی جمع باشد وگرنه یا چیزی زیر پایت خورد میشود یا در پایت فرو میرود که در این صورت هم خودت از درد بی اختیار فریاد میکشی هم آنچه زیر پایت بوده به همت پیشرفت تکنولوژی تولید اسباب بازی، مورد له شده هم به اعتراض یا آژیر میکشد یا میگوید :هی یو!! یا راه می افتد با چراغ های روشن و البته به دنبال آن فریاد های کودک که "چرا جا پارک ماشینمو عوض کردی " و حالا خر رو بیار و باقالی بار کن! اتفاقا زمان فکر کردن هم باید حواسم باشد از بعضی جاهای ذهنم عبور نکنم، که دردم میاید و معمولا در آن حوالی یا فریاد خودم به آسمان رفته یا صدای کسی را در آورده ام.

آشپزخانه و سینک ظرفشویی که هیچ. همیشه فکر میکنم ما سه نفر چطور اینهمه ظرف کثیف میکنیم و در تولید زباله مقام اول داریم؟!؟ بحدی که هرروز صبح باید یک یا چند کیسه آشغال قد خودم با خودم حمل کنم؟!؟ و در این مورد همانقدر تبحر دارم که هر روز یک حجم فکر جدید به فکر های بی مورد و با مورد ذهنم اضافه کنم و در این مورد به تولید انبوه رسیده باشم.

کمدها که جای خود دارند... ترجیح میدهم در موردشان حرف نزنم. در خصوصی ترین لایه های ذهنم سگ میزند و گربه میرقصد و من هم گاهی در مهمانی شان شرکت میکنم. به عنوان تنها جاهای مرتب خانه میتوانم از یخچال و دستشویی نام ببرم. حالا اینکه اینها با کدام قسمت ذهنم در ارتباطند بماند به عهده ی خواننده و برداشت آزاد.

پی نوشت 1: این همه صغری کبری چیدم که خودم را از هرگونه تهمت شلختگی تبرئه کرده باشم.

پی نوشت 2: با این همه خواستم بگویم که حال من خوب است و شما باور کنید. اصلا اگر نباشم هم مگر می شود در این هوای بارانی و این جوانه های سبز و بنفش و صدای شلپ شلپ عبور ماشینها و آدمها  خوب نبود، ها!؟؟!

پی نوشت 3 و نتیجه اخلاقی : همین امروز به سراغ مرتب کردن خانه میروم. شاید به دنبال آن اوضاع ذهنم ، روحم و به دنبال آنها روابطم با پدر، پسر و روح القدس هم بهبود یابد، آمیـــــــــن!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin