ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

این من نیستم که می نویسد.                                                                                                                            این من نیستم که زندگی میکند، میرود و میاید. در تمام فراز و فرودهای همین پروازهای سال جدید هم من نبودم انگار.  دیگر از پنجره پایین را نگاه نکردم. دیگر نترسیدم از سقوط! از چه خواهد شدها، از احتمالهایی که هرگز وقوعشان قطعی نیست ولی توجه به وجودشان همیشه جایی ته دلم را فشار داده و سهمی از لحظه هایم را از آن خود کرده. شایدها را از لحظه هایم حذف کردم و به باید ها پرداختم... حتی برای باید هم معنی دیگر تعریف کردم. که باید نه به معنای آنچه باید باشد و آنچه سزاوار است، بلکه آنچه باید بود و آنچه سزاوارتر است در آن لحظه! شناور بودم در لحظه ها. میتوانستم همزمان در چندجا باشم و به چند زبان حرف بزنم. خوبی شناوری اینست که اتفاقی نمی تواند تو را در خودش فرو ببرد و تو بر اتفاقها سواری نه آنها بر تو! که البته حفظ این پوزیشن به این راحتی هم که میگویم نیست. اتفاقها چموشند و البته با هوش. می دانند که کی رام باشند و کی ناگهان زیر پایت را خالی کنند!   تو هم باید بدانی کی دودستی بچسبی اش و کی رهایش کنی برای خودش یورتمه برود.  

 راستی من کی اینقدر بزرگ شدم؟ کی باور کردم که بزرگ شده ام بالاخره؟! که از بحران سی عبور کردم و دیگر دلم نلرزید. دیگر نگران از دست دادن نبودم. نگران رفتن ها و بزرگ شدن اعداد به اندازه ی "نود و یک" حتی! دیگر از پایان سال دلم نگرفت و برایش مرثیه خداحافظی نخواندم. گمانم به راز اعداد پی برده ام. به جادوی بهار و پایان و شروع هر سالی، به اینکه چگونه بخوانی اش و چگونه ببنی اش! حتی باور کردم که تجربه بهار پنجاه سالگی هم زیبایی های خودش را قطعا خواهد داشت. از شما چه پنهان که برای اولین بار از بزرگ شدنم خوشحالم. (البته نه آنقدر که جرات داشته باشم سن واقعی ام را به کسی بگویم و مطابق آن رفتار کنم و ممکن است هنوز هم به همه بگویم که ییرمی بش سالم است و دلم بخواهد موهایم را دمب موشی ببندم و از بارفیکس برعکس آویزان شوم.)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin