ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

صدای پای بهار میاید.

گوش کن!

صدایش با همیشه فرق میکند انگار!

حق با تو بود.

"نگرانی بی فایده و همه چیز ممکن است"

باید "باور" داشت.

مثل جوانه ها که چه ساده در آغوش بهار "رها" میشوند.

که نگران چگونگی اش نیستند هیچ گاه!

فرقی نمیکند برایشان سوز باشد یا برف، زود یا دیر، جنگل یا کویر.

مثل تو، آن زمانهایی که "لحظه" را زندگی می کنی و"باور" داری:

 "نگرانی بی فایده و همه چیز ممکن است"

مثل من، که چشمهایم را بسته ام و در انتظار رویشم و به گمانم:

 صدایش با همیشه فرق میکند انگار!

  

"بهارتان پر از جوانه"

پ.ن: دوستان جایی حوالی ساعت نه، همان لحظه ای که شعله شمع لرزید و همه جا پر شد از صدایی شبیه دعایی که می خواند: یا مقلب القلوب... دلهای همدیگر را فراموش نکنیم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin