ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

دلم میخواد همین الان چشمامو ببندم، وقتی باز میکنم عید شده باشه و من رفته باشم یه جای دور خودمو گم و گور کرده باشم. تحمل همین یه هفته رو هم ندارم. تحمل همون دید و بازدیدهای روز اول رو هم ندارم که بشم تیتر اول همه ی روزنامه های محلی فامیل و محور همه ی صحبت ها بشه تحلیل رفتارمن و بچه ام و انواع و اقسام چگونگی ها و بایدها و نبایدها، اونم در حالیکه بچه داره خیار صدم رو با پوست اونم از تهش! گاز میزنه، از مبل بالا و پایین میره_بطوریکه هر بار احتمال برخورد با ظرف و ظروف دوروبرش و سرو صورت اطرافیان بیشتر میشه _ و هی موهامو میکشه و شیرینی تو دستش له میکنه و میریزه روی سرم و من هم مثل نوعروسای خجسته لبخند میزنم و از تو، لبم که هیچ همه ی وجودم رو میخورم. بعدم که خداحافظی میکنیم و میایم بیرون در حالیکه بند کیفم را تا ته  کرده تو حلقش و بهش آویزونه و صاحب خونه خیار صد و یکمو داده دستش و گفته "بچه اس دیگه "! و بعد از رفتن ما حرفشو 180 درجه عوض کنه و ما هم تمام شب رو به دعوا و جنجال و در نهایت بالاآوردن هزار چیزی که در نتیجه "بچه است دیگه" خورده بپردازیم...

 

این روزها خیالم راحته که هر چندخونه رو نصفه نیمه تکوندم اما در عوض خودمو حسابی. هر کی ام از سر راه رسیده یه دور منو خوب تکونده و چلونده و پهن کرده روی بند بدون گیره اونم! الان کاملا تر و تمیز و شل و ول و وارفته دو دستی بند رختو چسبیدم که باد _ که این روزها بس ناجوان مردانه سرده_منو با خودش نبره.

دیگه آدمای دورو برمو نمیشناسم. آدمای دوروبرم هم منو نمی شناسن انگار. اینو از نگاهشون میخونم. همه یه جوری نگام میکنن... اصلا نمی دونم چرا همه کارو زندگی شونو ول کردن و نشستن فقط منو یه جوری نگاه میکنن! یا شایدم اینا همه تصورات ذهن خیس خورده ی یه رخت پهن شده روی بنده که فکر میکنه همه کارو زندگی شونو ول کردن و نشستن فقط اونو یه جوری نگاه میکنن!

 

به شدت به سال جدید امیدورام. اینو به همه هم میگم در نهایت خجستگی! همه هم یه خوشبحالت به همه خوشبحالی های زندگیم اضافه میکنن و به امیدواریم میخندن. اما نه خنده اونا چیزی از امیدواریم کم میکنه نه پیش بینی های هر روز و هر لحظه آقای همسر از آینده وضعیت اقتصادی و تحریم و قحطی و جنگ و بدبختی. ترجیح میدم مثل همون رخت روی بند بی خیال باد موافق و مخالف هی تاب بخورم و  دلخوش باشم به حضور همین آفتابهای سرد یکی دوساعته در روز، مگه یه رخت از زندگیش چی میخواد دیگه؟ ها!؟؟ جز اینکه همین الان چشماشو ببنده و وقتی باز میکنه عید شده باشه و  رفته باشه یه جای دور خودشو گم و گور کرده باشه!!!!!!

پی نوشت: این ها رو بذارید به حساب تروشات ذهنی یک مادر خسته ی خونه تکانده ی بچه پوست کنده ی مرخصی تمام شده در آستانه ی سال نو!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin