ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

دلتنگی
خوشه‌ی انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت می‌کند اندوه...

"شمس لنگرودی"

وقتی میخوانم از "شمس" و از "صالحی"، وقتی می گذارم ساعتی بماند در خمره ی دلم، مثل همان خوشه ی انگور سیاه، مثل همان دلتنگی لگدکوب شده، مثل همان اندوه به عمل آمده، مستم می کند، مست می شوم و مثل یک سرباز وفادار این مستی ماحصل اندوه را شبانه روز پاس میدارم.

کاش بدانند این دو بزرگ که چگونه لابه لای واژه های بی نظیرشان، تلو تلو میروم و مستانه میخندم به همه تلخی ها. که اعتماد می کنم به همین عبور آنها بی آنکه تجربه کرده باشم و همین اعتماد بی عبور برایم تجربه ای همراه با آرامش و امید میسازد: که میشود، که من هم میتوانم حتما!! کاش  بگویم برایشان که من و "یرما"هایی چون من، "چونان دو زخم کهنه بر دو گونه ی آسمان"**دیوانه ی آهنگ حضورشان هستیم و  با همان مستی اندوه و همان ضرباهنگ کلامشان سماع میکنیم و می چرخیم و می چرخانیم بر دایره ی وجودمان تمام آنچه باید و آنچه شاید!

باید اعتراف کنم دیگر آنقدر بزرگ شده ام که وقت ماندن و پهن کردن سفره دل و گاه رفتن و بستن چمدان حواسم باشد به آنچه آوردم و آنچه برداشتم. حواسم باشد که کی بگویم صبر کن و برگرد و کی بی آنکه لبی بگزم کاسه آبی پشت سرت بریزم و بگویم برو!

 

*صبر کن!

برگرد!

چمدان هایمان اشتباه شده

دلم را به جای خاطراتت برده ای

"سید علی صالحی"

**شمس لنگرودی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin