ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

وسط مهمونی یه سیب سبز آورده قد کله ش و هی می چسبونه دم دهن من و میگه مامان یه گاز بزن! نه به این لطیفی که من نوشتما، همراه با جیغ و فریاد از تمام وجودش. میدونه که من از گاز زدن سیب متنفرم و هیچ وقت تابحال تو زندگیم هیچ سیبی رو گاز نزدم و از آنجاییکه پشتکار  بی نظیری داره بی خیال نمیشه که ... بعد مهمونا یه سِری با نگاه و یه سری هم نوک زبونشونه که بگن : حالا یه گاز بزن دیگه نمی میری که! از همون توصیه ها که همیشه می کنن و به نظر خیلی بدیهی میاد و نمیدونن پشت قضیه چه خبره... خلاصه منم تسلیم میشم و گاز زدن همانا و فریادهایی که به آسمان میرود و پاهایی که به زمین کوبیده میشود و خلاصه سند قطعی شش دونگ جهنم همان.... که : چرا سیب منو گاز زدی؟!!؟ چـــــرا؟جیــــــــــــــــــغ......

این موضوع به همین سادگی تموم نمیشه که ... حتی نیمه شب هم از خواب بیدار میشه و متوصل به ضرب و شتم که : چرا سیب منو گاز زدی!! حالا من چیکار کنم؟!؟!!؟!؟ 

کاش یکی بیاد بگه که حالا "من" چیکار کنم؟!؟ والا بخدا ما از دست اجدادمون هم دلخوریم بخاطر همین گاز زدن سیب ... ولی درکشون میکنم احتمالا "آدم" هم در شرایطی اینچنینی گیر کرده بوده و حوا هم کوتاه نمیومده و این وسط فشار نگاه فرشته ها و جو سنگین اونجا هم بی تاثیر نبوده...

 ضمنا این فقط یک مثال بود، تعمیمش بدین به تمامی مسائل روزمره، از صبح تا شب و از شب تا صبح...        برچسب: اینگونه کودکی داریم ما!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٦ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin