ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

اسفند که میشود اسپند می شوم روی آتش.

آرام وقرار ندارم، مادام بالا پایین می پرم.

قلبم بیش از 180 بار در دقیقه می تپد، و دلم هی شور میزند، از آن شورهای خوب.

اسفند که می شود زندگی رسم خوشایندی است به نظرم.

گوشهایم پنبه سرخود می شوند، و نمی شنوند جملات همیشگی روزمره را :

_تو دیگه شورشو درآوردی!!! – به نظر من مادر این بچه باید یه سال مرخصی بگیره پیشش بمونه. – تنها چاره ش مهده _ متاسفم برات! _تو اینقدر سرت شلوغه که ... _ این چرا اینطوری می کنه؟!  _ یعنی یه زنگ نمی تونی بزنی! _ مامان دیگه دوسِت ندارم! _ یه وقت ناراحت نشی یا، یه دکتری هست خیلی کارش خوبه حتما ببرش، شمارشو بنویس، هشتاد و هشت ، نود و ... _ تو خیلی وقته منو نمی شناسی... _ زندگیم از دستم در رفته _ کجا در میری حالا؟ _برنامه ی آخر هفته تون چیه؟_دلم براش می سوزه (به حالت پچ پچ) _خسته شدم اینقدر به میل تو زندگی کردم! _دلم می خواد همیشه همه ی ماشینامو بشکونم، دیوارا رو خط بکشم، شیرا  رو بریزم زمین، تا صبح جیغ بزنم!! _چه حوصله ای داری، خوش بحالت. _ باهاش حرف بزن. _ باهام حرف بزن...

.

.

باید بروم به استقبال اسفند.

باید جارو و آفتابه بردارم بروم ایوان رویا را دوباره آبپاشی کنم. به گمانم آفتابه کفاف اینهمه گرد و خاک را نمی دهد. باید شلنگ بردارم، بگیرم به همه ی شیشه های مات دوروبرم ...باید بنشینم به انتظار جوانه زندن گندمها، گل دادن بنفشه ها... آینه و شمعدان فیروزه ای قیمت کنم و بگردم دنبال ساعت شماطه دار قدیمی که تنظیمش کنم حوالی 9 ، باید به فکر خرید عیدی باشم، باید حرفهای خوب بزنم، فکرهای خوب هم و هی بزنم به تخته و توی دلم بگویم گوش شیطون کر! بی حرف پیش!

 باید بروم. چقدر کار دارم، چقدر انتظار برای کشیدن...گفته بودم که عاشق "انتظار"م.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin