ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

هوا خیلی سرد بود و برف می بارید .  آخرین شبهای سال بود .

دختری در سرما راه می رفت . کفش هایش خیلی بلند بود و برای همین وقتی خواست با عجله از خیابان رد شود پاشنه هایش توی برف گیر کردند. پاهایش از سرما ورم کرده بود. مقداری کبریت برای فروش داشت و کارهای زیادی برای انجام. جرات نداشت به خانه برگردد چون نه به کاری رسیده بود و نه توانسته بود حتی یک کبریت بفروشد. نه حرفی برای گفتن داشت و نه راهی، نه راهی برای حلی...  دستان کوچکش از سرما کرخ شده بود . با خودش فکر کرد شاید شعله آتش بتواند آنها را گرم کند.

یک چوب کبریت برداشت و آن را روشن کرد، احساس کرد دست گرمی دستهایش را گرفت. ها کرد و برد به سمت جیب های پالتویش. پالتوی گرم و سیاهش. گرما از دست ها گسیل می شد به تمام وجودش، روحش، جسمش و خونهای یخ زده در رگهایش جریان پیدا کرد و توانست سر بلند کند، مثل گیاه خمیده ای که به پایش آب بریزند، جان گرفت، جان دوباره .... اما شعله خاموش شد و دید ته مانده کبریت سوخته در دستش است.

کبریت دیگری روشن کرد خود را دراتاقی دید با کودکی، مادر و پسر با هم کتاب میخواندند و شعر، کاردستی درست می کردند و همدیگر را دنبال میکردند، اتاق گرم بود و پر از عشق و هیچ خبری از هیچ چالشی نبود و حتی جیغی!،خواست بطرف کودک برود و محکم در آغوشش بگیرد ولی کبریت خاموش شد.

سومین کبریت را روشن کرد ، دید نشسته پشت میزی شبیه کافه ای، عطری شبیه کاپوچینو و دارچین تمام فضا را پر کرده بود همانطور که موسیقی. کسی به زبانی شبیه فرانسه می خواند و کسی که آنسوی میز بود حرفهایی میزد که شبیه هیچ کس نبود، حرف هایش! دخترک می خواست آدرس کافه را بپرسد یا نام آن کسی را که به زبان دیگری حرف میزد... ولی کبریت خاموش شد .

ستاره دنباله داری رد شد و دنباله آن در آسمان ماند . دختر به یاد پدربزرگی افتاد که سالها قبل مرده بود قبل از اینکه پدربزرگ شود. می دانست که اگر بود حرفهای زیادی برای هم داشتند و حس های بسیار برای اشتراک... پس به هم لبخند زدند. لبخند گنگی که فقط برای خودشان معنا داشت.

او با عجله بقیه کبریتها را روشن کرد زیرا می دانست اگر کبریت خاموش شود رویاها هم می روند، تمام می شوند. همانطور که بقیه رفتند، تمام شدند.

در پایان هر رویایی، قبل از خاموش شدن هر کبریتی، زنگی هم بصدا در میامد، زنگی شبیه صدای زنگ تلفن، دخترک دلش می خواست قیچی بزرگی بردارد و تمام سیم های تلفن شهر را قطع کند و تمام فیبرهای نوری را هم و تمام تارهای عنکبوت و تمام چیزهایی که کسی را به چیزی مربوط میکند و چیزهایی را به کسانی، سوال هایی که هیچ گاه تمام نمی شوند و جواب هایی که به درد هیچکدام از آن سوالها نمی خورند، توصیه هایی که هیچ کاربردی ندارند و کاربردهایی که هیچگاه ضمانت اجرایی پیدا نمی کنند...

فردا صبح مردم دخترک را پیدا کردند. در حالیکه یخ زده بود و ناخن انگشت سبابه اش جمع شده به همراه نقش رویش و اطراف او پر از کبریتهای سوخته بود. همه فکر کردند که او سعی کرده خود را گرم کند،‌ ولی نمی دانستند که او چه چیزهای زیبایی دیده ،به چه رازهایی پی برده و با هر سوختنی چه لحظه های نابی را زندگی کرده بود.

 

پ.ن 1: اگر از آن دسته آدمهایی هستید که بالای سر دخترک افسوس خورده اید که ای کاش صدایش را شنیده بودیم و ای کاش کبریتی خریده بودیم... بهتر است از حوالی زندگی اش بروید بیرون، برای همیشه!

پ.ن 2: اگر از آن دسته آدمهایی هستید که آخر قصه خوابتان برده همین هم جای امیدواریست. همین که خوابتان برده.  چون مدتهاست که قصه های زیادی بلدم که هیچکدام خوابم نمی کند، مثل همه ی لالایی هایی که میخوانم و اصولا هیچ کس را نمی خواباند... اصولا همه به من که می رسند هوشیار می شوند، حتی آنهایی که عمری دنیا را آب برده و آنها را خواب!

پ.ن 3: کسی میدونه من چرا نمی تونم برای کسی کامنت بذارم و ردپای حضورم هیچ کجا ثبت نمی شود !؟ حالا هی من بیایم و بگویم به خانه های گرمتان سرزده ام آنهم سرزده و از برد پرسپولیس هم ذوق زده ام، کسی باورش میشود آیا ؟!!؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin