ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

امروز آخرین روزیه که می یام سر کار. دکتر از هفته دیگه بهم استراحت داده. حالا از الان دلم برای همکارام تنگ شده. البته میدونم اینقدر کار دارم و مشغول میشم که همه چیز یادم میره. متاسفانه من خیلی آدم احساساتی هستم و همیشه و تحت هر شرایطی از خداحافظی بیزارم.

امروز اصلا حالم خوب نیست. دلم گرفته. خیلی هم گرفته. ناراحتگریه

با اینکه دیشب یه فصل گریه کردم ولی انگار هنوز خالی نشدم و دوست دارم بازم گریه کنم. نمی دونم چرا یه دفعه همه مشکلات موجود تو ذهنم اومده و به شدت آزارم میده. چند روزه که کارم شده مرور یه سری از تصمیماتی که تو زندگیم گرفتم و الان که احساس می کنم اشتباه بوده همش خودمو سرزنش میکنم و آرزو میکنم ای کاش زمان برمیگشت یا یه فرصت دوباره بهم می داد. آرزویی که هیچوقت تو زندگیم نکردم و تازه معتقد بودم این آرزوی احمق هاست که بدون فکر تصمیم میگیرن و بعد پشیمون میشن و بعد به زمین و زمان لعنت می فرستن !!!

بابای نی نی هم حسابی ذهنش مشغوله و تو کارش بدجوری به مشکل برخورده. نمیدونم آخرش چی میشه؟ احساس خوبی ندارم ، نمیدونم باید چیکار کنم؟البته کاری هم از دستم بر نمیاد. اینم از بدشانسیه منه. درست الان که بهش احتیاج دارم ... نه تنها نمی تونه کمکم کنه بلکه خودش باعث فشار روحیم میشه. تقصیر اونم نیست تمام سعی اش رو میکنه که چیزی رو به من منتقل نکنه ولی من ...

همش دعا میکنم همه چیز درست بشه ولی چند وقتیه که دعاهام در حق هیچ کس برآورده نمیشه. شاید خدا از دستم ناراحته، شایدم واقعا صلاح تو اینه ، نمیدونم. نی نی جونم ازت میخوام تو که الان پیش خدایی ، تو که خودت یه فرشته ای برامون و برای همه اونایی که احتیاج دارن دعا کنی.

الان یکی از دوستام بهم تلفن کرد ، با حرف زدن با اون کلی آروم شدم و تو این لحظه خیلی کمکم کرد. کسی چه میدونه شاید خدا اونو فرستاده بود که درست الان بهم زنگ بزنه. من آدم خوشبختی ام چون دوستهای خیلی خوبی دارم. خدایا شکرت.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٥ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin