ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 باید برایت بنویسم، میدانم

اما دستم همراهی نمیکند

دستم و دلم

دلم که درد میکند

منظور از دلم

معده و روده و سایر محتویاتش نیست

آنها که جای خود دارند

به درد آنها که عادت کرده ام

منظور خودِ خودِ دلم است

دردش می پیچد توی سرم، توی تنم، توی تمام وجودم

 

بعد فکر میکنم که برایت بگویم

هم راحت تر است

هم نیازی به همراهی دستانم ندارم

زبانم که بدتر از دلم

لالمانی گرفته ام این روزها

هرکسی هم که حرف میزند

من فقط سر تکان میدهم

زبانم حتی یک بعله گفتن ساده را هم از من دریغ میکند

 

میدانم این روزها میگذرد

دستم و زبانم دوباره همراهی ام می کنند

و دل دردم خوب می شود

و دردِ دلم هم

.

.

.

تو هم خوب می شوی

و همه سرماخوردگی ها و دلخوری های دنیا هم

فقط روزهایی هستند که دیگر برنمیگردند

آنهم ملالی نیست

روزهای دیگری میایند که بسیار شبیه آن روزهایی میشوند

که رفته اند و دیگر برنگشته اند

آنقدر شبیه که کسی فرقشان را نمی فهمد

کسی غیر از من البته

من زاده شده ام که فرق ها را بفهمم

و مفتخر باشم به فهمیدن چیزهایی که به هیچ دردی نمیخورد

نه دردی از دردهای دنیا دوا میکند

نه دری از درهای دنیا باز

من زاده شده ام که خودم را عذاب بدهم

و کسانی را که دوست دارم هم

.

.

بیا با هم دعا کنیم باران ببارد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin