ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

دوست دارم ساعت ها را  بکشم عقب

که همیشه یک ساعت مانده باشد تا تو

اشتیاق قبل از بودن همیشه بهتر است از بعد یا حتی خودِ بودن

اشتیاق ِ انتظار مفهوم انتراعی پنهانی هم دارد

این که تو میتوانی "بودن" را آنطور که میخواهی تصور کنی

نه آنطور که واقعا هست و میشود

درست مثل لحظه ی پاره کردن کاغذ کادوی هدیه

مثل ایستادن پشت دیوار شیشه ای فرودگاه

مثل دیدن یک دسته گل از پشت چشمی در

مثل جمع کردن وسایل سفر و بستن چمدان

مثل بریدن یک کیک آن هم درست لحظه ای که روکش شکلاتی اش ترک برمیدارد!

در تمام این لحظه ها آن اشتیاقِ انتظار، آن دلهره ی پنهانِ قبل از وقوع، بیشتر از خود هدیه یا رسیدن یا خوردن می چسبد.

در این لحظه ها باید تمام مدت نفس ِ عمیق کشید و تا حد ممکن ریه ها را پر کرد از اکسیژن انتظار.آنقدر که تا چند ساعت بعد از تو هم بتوان نفس کشید. آنقدر که در صورت مواجه با توهم، بتوان چشم ها را به روی واقعیت ها بست و در انتراعی ها پرواز کرد.

شاید اگر سهراب هم جای من بود میگفت "ساعت ها را باید عقب کشید" تا عقربه ها همیشه بگویند: یک ساعت مانده به تو ! مبادا روزی که یک ساعت گذشته باشد از من! ساعتها گذشته باشد از ما!

 

پی نوشت: در زندگی واقعی ام همیشه ساعتها هفت دقیقه جلوتر را نشان میدهند. همین که احساس میکنم هفت دقیقه از زندگی جلوترم خصوصا صبح ها، انگیزه ی است برای شادمانی، آنوقت شبها می نشینم در خیالم پاهایم را دراز می کنم حرفهای گل و بلبل میزنم و ساعت ها را هر چقدر که بخواهم عقب می کشم... عجب صبری خدا دارد!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin