ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

امروز درست راس ساعت 10 صبح پسرک سه سال و نیمه میشود.

و فردا، درست همین فردا، حوالی ساعت 10 مادرش _یعنی من_ میشود 3و نیم ساله به اضافه ی یک 30 سال ناقابل دیگر!

از آن سی سال قبل هیچ بخاطر نمیاورم. نه اینکه فکر کنید در کلیشه ها غرق شده ام، نه. باور کنید از آن سی سال قبل جز آنکه روی پرونده ی بارداریم نوشته بود سن مادر: 30 سال*، دیگر هیچ نمیدانم. نمیدانم چه کرده ام چگونه بوده ام ... حتی نمیدانم  این بیداری، حاصل عبور از سی بوده یا حضور پسرک در زندگی ام یا ... یا همزمانی همه اینها با هم. باید بروم به شهری که سالهای آموختن را بجای سن روی قبرشان مینوشتند... آنجا میتوانم بی هیچ شرمی سه سال و نیمه باشم و از نو بچه گی کنم و نوجوانی و جوانی ... و دوباره آنجور که میخواهم زندگی کنم ...بی خیالِ سالهای از دست رفته!

تولد امسالم را بیشتر دوست دارم چرا که احساس میکنم به راستی متولد شده ام. با همان سبکی و عریانی و همان گریه ی گنگ و نامعلوم،با همان خنده ی ساده ی بی بهانه، به اندازه تکان دادن جغجغه ای حتی!

 

*این سن مادر: 30 سال، برایم خاطره ای شده شاید به این علت که دکتر روی پرونده یکی از دندانه های 3 را نگذاشته بود و خوانده میشد: سن مادر:20 سال. البته خودم هم بعدا فهمیدم. هی دیدم این پرستارها و دستیار و منشی و ... میروند و میایند به من لبخند می زنند و دنبالش یک آخیییییییییییی هم میگویند من هم فکر میکردند لابد از قیافه ام خوششان آمده یا از شکم قلمبه ام تا اینکه روزی دستیار به همه گفت "مامان کوچولوی ما اومد. ما خیلی وقت بود که دیگه یه مامان 20 ساله نداشتیم. آخییییی، جانم، مگه تو کی عروسی کردی دختر!؟؟!" من هم که طبیعتا خیلی ذوق زده شده بودم سعی کردم به معصومانه ترین حالت ممکن به همه لبخند بزنم. بماند که آقای همسر از پهلو هی سقلمه میزد که : چرا راستشو نمی گی؟!؟ بعد هم سری تکان داد و در حال ترک صندلی کنارم با عصبانیت گفت: متاسفم برات. یعنی خوشحالی الان؟!!؟ تاسفش ذره ای از خوشحالی کاذبم کم نکرد چرا که این حس آنقدر زنانه بود که هیچ مردی نتواند آنرا درک کند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin