ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

روزی آمدم و گفتم میخواهم بدهند برایم قالب بدوزند، یادتان هست؟ روزهای زیادی از آنروز گذشته و من دیگر نیازی به قالب و نقاب ندارم. حالا یاد گرفته ام که نقش بازی کنم. هنرپیشه ی ماهری هم شده ام. همه جور نقشی را بازی میکنم. خوب و بد، زشت و زیبا ...

مهربان می شوم، لبخند می زنم، حرفهای خوب هم، گاهی جوگیر شده زیر پوستی فردین هم می شوم... بعد نقشم که عوض می شود و لباسهایم، اخمهایم در هم فرو می رود، لجبازی میکنم ، دروغ میگویم مثل آب خوردن! تازه حسودی هم میکنم. همه ی نقش هایم را به نحو احسنت بازی میکنم... فقط در طول نمایش به چشم های کسی نگاه نمی کنم*.

گاهی آنقدر در نقشهایم فرو می روم که کاراکتر اصلی را فراموش میکنم به همراه تمام دغدغه هایش! اینجوری هم خوب است. یعنی نه اینکه خوب باشد پذیرفتنی ست. اصلا از وقتی به همه چیز نسبی نگاه میکنم خوب و بد تعاریف دیگری دارند برایم. همیشه خوب بودن خوب نیست همانطور که همیشه بد بودن هم...

از خودِ اصلی ام دور شده ام ولی راضیم. راضیِ راضی که نه. راضی ترم. خیلی چیزها برایم حل شده است و خیلی عقده ها باز. حتی مجاری تنفسی ام هم انگار بازتر شده و دریچه ی چشمانم هم... با تمام این حرفها هنوز یک عقده توی دلم مانده... آنهم اینکه وقتی هربار به پایان نمایش می رسم، وقتی شب می شود و همه ی نقشهایم تمام، وقتی پرده ها بسته می شود و من تعظیم می کنم، همیشه انتظار دارم کسی برایم دست بزند، تشویم کند، تشویقم کنند... این انتظار تمامی ندارد برایم... این وهم صدای دست زدن ها آزارم میدهد... می پیچد توی گوشم با انعکاسی چند برابر، هنوز هم!!!! هر شب.

 

*چشم هایم نه از نقش هایم تبعیت می کنند و نه از من. برای خودشان حکومت مستقل تشکیل داده اند و من فقط سعی میکنم که از هر نگاهی دورشان کنم که آشکار نکنند درونم را، مصنوعی بودن نقشم را. بنابراین هر وقت به در و دیوار نگاه کردم و یک حرفهایی زدم می توانی با خیال راحت باورشان نکنی، حرفهایم را می گویم چه عاشقانه باشد چه خصمانه!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin