ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

حال غریبی دارم.

حال کسی را که مدتها در ایستگاه قطار به انتظار نشسته و ناگاه با تکانی به خود آمده که : هی! کجایی، قطار مدتهاست رفته.

حال کسی که هی نامه مینویسد هر روز، هر شب ، می بوسد و می فرستد به صندوقی مجازی که به مشتی تار بند است. بادی اگر بیاید ، تاری اگر تاب نیاورد، صندوق رفته و نامه ها به همراهش به ناکجاآباد. حالا هی بیایم و بگویم خانم /آقا ، من، روزی، شبی،.... گفته بودم. یادت هست؟ همگان فقط میدانند که روزی یا شبی بادی آمد و دیگر هیچ. کدام نامه ؟ کدام شب؟ کدام حال؟؟؟

حتی حال پدر ژپتو را هم امروز می فهمم و شرمسارم از هزار دعایم به آسمان که هزار پینوکیو گسیل کرده ام به هرسو که برای خودم _ برای خودم حتی_ دروغ می بافند و من هر بار (از ترس همان تف سربالای معروف) دماغشان را خودم کوتاه میکنم که کسی نبیند، نفهمد ....

من حتی دیگر نمیدانم کی باید شاد باشم و کی غمگین؟ کی باید بخندم و کی مجازم اشک بریزم ؟ راستی می دانی مدتیست اشکهایم نامرئی شده اند؟ دیگر کسی نمیپرسد چرا رد نگاهت خیس است و صدایت گرفته؟ حتی وقتی میگویم که من تمام دیشب را گریستم، کسی می گوید شلغم چیز مفیدیست! انگار که گفته ام من تمام دیشب روزنامه خوانده ام یا سوار اسب بوده ام.

حتی وقتی برف می بارد و همه یقین میدانند که من باید یک جایی پشت پنجره باشم و تمام وجود چشم شده باشد و روحم لذت! من نمی دانم شاد باشم یا نگران دخترک چشم سیاهی که در هر برف باید با خودش و روزگار برفی اش بجنگد و به پاهایش زنجیر چرخ ببندد و بیاید ، چگونه میتوانم خودم را مستانه در آغوش سرد آذر بسپارم _که همه ساله چشم انتظار همین سردی و سپیدی آغوشش هستم_ وقتی می دانم آذر که میاید تجدید خاطره ای می شود شوم، برای دخترکی دیگر که نیمه ای از من است و هرسال به تکه ای یخ مبدلش میکند و او تا بهار سال بعد برای جوانه زدن دست وپا می زند!

من نمی توانم از چشم به راهی مسافرم حتی لذت انتظار را تا ته سر بکشم، چرا که در همان لحظه ی سرکشیدن تا ته، چشمی دیگر را از خاطر برده و از یادی دیگر غافل شده ام. خدایا، من کی مادر تمام فرزندان آدم شدم با این همه ناتوانی ام؟ که حالا و اکنون  به این شدت، به این تلخی، از سربه هوایی فرزندانم برنجم؟ بشکنم؟ چه کسی گفته بود که من هربار تکه ای از وجودم را جایی جا بگذارم و الان اینگونه متخلخل و حفره حفره مثل اسفنج با اشاره ی دستی له شوم و در خودم فشرده ؟ ...

خدایا ، چه خوب که جای تو نیستم . چه خوب که مرا نشاندی سر جای خودم. خوب هم نشاندی... شاید دیگر جرات نکنم از جایم بلند شوم. همین جا خوب است، همین که خوبم ، همین که خوبی، همین که خوبند!، "خوبی" را که صرف میکنم خیالم راحت می شود انگار و فکر میکنم راست میگفت کسی "که شلغم چیز مفیدیست" !!! و درد سینه را آرام میکند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin