ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

صبور و ساکت و سرماخورده

نه ، صبور  و صامت و سرماخورده

نه... حالا من مانده ام که سرماخوردگی با "ص" از کجا بیاورم ؟

مهم نیست. چای داغ که میخورم صدایم صاف می شود و نفسی میاید که ممد حیات باشد.

مهم اینست که وقتی سرما میخوردی دلت هوای خیلی چیزها میکند. مثلا رختخوابی گرم و دستی گرمتر بر پیشانی که تب ات را اندازه بگیرد و بوی عطر سوپ هم توی خانه پیچیده باشد و تازه تو ناز کنی که : نــــــه میل ندارم و پتو را بکشی روی سرت و خوابهای پرت و پلای تب دار ببینی.

نه اینکه از شب تا صبح بلرزی و کودکی مثل کنجشکک توی ساعتهای قدیمی هر نیم ساعت یکبار بجهد و بجای کوکو – کوکو جیغ بنفشی آنهم درست کنار ناحیه حلزونی گوشت بکشد و یک در میان چیزهای بی ربط طلب کند و صبح دم هم با تنی پردرد که تحمل وزن لباسهایش را هم ندارد، باید شال و کلاه کنی و بیایی بنشی پشت میز و حواست باشد زیاد فین فین نکنی و با خودت فکر کنی آیا تا بعدالظهر دوام میاورم؟ که بعد الظهر هم بروم با این حال زار با کودک بالا پایین بپرم و شام هم بپزم و بقیه ی سناریوی جیغ؟!؟

آه سرماخوردگی دست از سرم بردار. مگر نمیدانی من یک مادرم؟ و مادرها هیچ وقت فرصت فکر کردن به "س" سرماخوردگی را هم ندارند. فقط میدانند که  باید اول تمام واژه هایی که در زندگی تعریف می شود "ص" صبوری بگذارند و تمام! حتی خدا هم می داند که نباید به شکوه های شبانه ی یک مادر سرماخورده گوش کند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۸ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin