ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

خسته شده ام از بازی

از اینکه مادام نشسته ام و حرکت بعدی را پیش بینی میکنم.

از اینکه باید همیشه حواسم به افسار اسبم باشد.

به حرکت سربازهای ساده ی خوش خیال!

به زیرکی وزیر و اقتدار شادهی که هرگز پادشاهی نمی کند.

از دستی که مادام تکیه گاه چانه ام شده و لبی که زیر دندان میگزم .

و نگاهی که باید "همه چیز" را زیر نظر داشته باشد ،

از اینکه هی کیش کنم و نیمه جان تا مرز مات شدن بروم و برگردم .

(گاهی هم برنگردم و جایی همان حوالی گم و گور شوم و این کارم را سخت تر می کند چرا که باید حواسم باشد جایی گم شوم که بتوانند پیدایم کنند!!! )

دلم میخواهد برای مدتی هم شده آن دست زیر چانه ام را بردارم و بزنم زیر بازی و بهم بریزم مهره هایی که اینقدر نگران چیدنشان هستم. اصلا دلم میخواد خودم مهره ای باشم و بازی ام بدهند ، گیریم فریب هم بخورم و ببازم! چه فرقی میکند؟ تازه میتوانم دلخور هم باشم و این باختنم را بیندازم گردن کسی یا چیزی یا در نهایت روزگار! همین یافتن مقصر خودش راهی است هرچند واهی برای رسیدن به آرامش.

دلم میخواهد جای اسبم را با کره الاغ کدخدا عوض کنم تا انتهای هرکوچه ای که دلش خواست برای خودش یورتمه برود. باور کنید کمتر کسی به فرق بین اسب و کره الاغ کدخدا توجه میکند و "زندگی ، ساده تر این حرفها در جریان است". خیلی ساده تر!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin