ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

باران را دوست دارم

برف را دوست تر دارم البته

زبان برف را من میفهمم

دانه های برف با من حرف میزنند

دلم میرود وقتی میایند وحشی وحشی

و در دستانم می نشینند آرامِ آرام

دلم گرم میشود وقتی جمع شان میکنم توی مشتم

همان مشتم که اندازه دلم است

مشتم را که باز میکنم و دلم را ، گلوله ای شده اند

از گلوله ها آدمی میسازم، سری، دلی و لبخندی با تکه چوبی

دلم میریزد وقتی می بینمش:

آدمی را که خودم ساخته ام

که دلش اندازه ی مشتم است

و زبانش را فقط من میفهمم

که وقتی دلتنگش میشوم در آغوشم آب میشود و می میرد

و تا آخرین لحظه ی مردن برایم می خندد...

و هر بار چه ناباورانه نگاه میکنم زنی را که دلتنگی اش را خاک میکند

و آدمی را که خودش ساخته

که دلش اندازه ی مشتش بود

.

.

و تکه چوب نشان لبخندش را تا برف سال بعد به یادگار نگه می دارد....

 

پیشنهاد برفی: دانلود این آهنگ گروه  سون : یه راهی پیش روم بذار   یه کم بهم فرصت بده....

عکس: بوستان آرارات - صبح اول وقت- اثر هنری خودم- با موبایل از داخل ماشین

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٧ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin