ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

حدود ده سال پیش دندانهای عقلی داشتم که با بی عقلی تمام میخواستند مخالف حالت تعریف شده برایشان، افقی رشد کنند هر کدام به سویی. لذا چاره ای نبود جز کندشان از بیخ و بن طی یک جراحی پردرد . یک چیزی در حد اینکه به جراحی زایمان بگوید برو جلو بوق بزن! به گمانم عقلم تا جایی نزدیکی های قلبم ریشه دوانده بود که دکتر (خدایش بیامرزاد) وقتی ناامید ماند از روش های معمول بیل و کلنگش را کناری نهاده و به زور دست و پا متوسل شد. بدین صورت که یک پایش را گذاشت روی لثه پایین و جفت دستهایش را تا آرنج برد داخل دهان من که 360 درجه باز مانده بود و دستیارش هم از پشت دکتر را میکشید و اینگونه بود که وقتی دندان مذکور درآمد هر دو پرت شدند آنسوی اتاق و من هم با تمام قوا از اعماق جایی نزدیکی های دلم _همانجا که عقلم ریشه دوانده بود روزگاری_ جیغ کشیدم و تازه مرحوم دکتر عرق ریزان با قیافه ای حق بجانب پرسید: مگه شما درد حس کردید؟!!؟ گویی با کپه ای خاک یا تکه ای سیب زمینی طرف باشد و بعد خودش و دستیارش شروع کردند به دوختن و حرف زدن چونان که بر سر لحاف مادربزرگشان نشسته باشند، بخیه  پشت بخیه .

این شد که از آن به بعد، روزی روزگاری اگر کسی منباب شوخی لپ های نداشته ام را میکشید، برای من همان خاطره پردرد تکرار میشد با همان جای خالی ریشه های عقلم تا جایی نزدیکی های دلم و ناخوداگاه آه جانسوزی (شما بخوانید فریاد) از نهادم بلند میشد!!!

حالا بعد از اینهمه سال ، پسرک بعد از آنهمه بی توجهی و دوستت ندارم ها و روبرگردان ها، طی همین چند روزه اخیر هی میرود و می آید دست می اندازد دور گردنم و لپم را _درست همان جای دندان عقلهای مذکور_ محکم و طولانی بوس میکند. آنقدر محکم که سایر دندانهای باقی مانده هم میروند تا بدون جراحی از لثه هایم خارج شوند... اما کدام درد؟ کدام بخیه؟ کدام عقل؟!!!! ...جز اینکه حس گرم و شیرینی جاری میشود تا جایی نزدیکی های دلم، ریشه میدواند و شاخ و برگ میدهد و تمام وجودم را پُر میکند، بی آنکه ذره ای حتی نگران جای خالی ریشه های عقلم باشم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٤ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin