ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

سنگینم و پردرد .دستم را روی مهره ی انتهایی کمرم میگذارم و مرکز ثقل بدنم را کمی به جلو هل میدهم.کودک در درونم سُر میخورد و هر بار دلم میریزد.

درد و ترس و لذت ، همیشه همراه همند!

هنوز که وقتش نشده، کسی هم که پیشم نیست. حتی هنوز نمیدانم از مسئولیتش برمیآیم یا نه. با پسر خورشید تماس میگرم و میگوید با آژانس برو بیمارستان دی. صدایش را بلند کرده شمرده شمرده تکرار میکند: می فهمی؟ بیمارستان دی . نبینم اینبار هم کار خودت را بکنی!

سوار تاکسی میشوم. می نشینم جلو. در عالم دیگری هستم. دردی از مهره ی آخر کمرم تا سر انگشتانم مثل ضربه شلاق میرود و میاید. چیزی چنگ می زند و درونم را میکَنَد، زنی از پشت میگوید وقتش است. راننده جلوی یک بیمارستانی نگه میدارد. پیاده میشوم. سرم را بالا میگیرم که تابلوی بیمارستان را ببینم . باران هم بی امان روی صورتم میدود. از لابه لای باران و اشک و درد تابلو را میبینم .

-وای ، اینکه بیمارستان دی نیست. برمیگردم، راننده رفته. -خدای من ، جواب پسر خورشید را چه بدهم .. ای وای جواب مادرم ؟؟ من که هنوز موضوع را به کسی نگفته ام. امیرسام ؟؟... زن دیگری میگوید راه برو.– نمیتونم . – هر چی راه بری برات بهتره.( زنها در اینجور مواقع همدیگر را خوب درک میکنند و همدردی زنانه شان عجیب به دل مینشیند)... به سختی راه میروم و اشک میریزم . باران اینقدر شدید است که کسی متوجه اشکهایم نمیشود و من در لابه لای اشک و درد و ترس ، لابه لای چهره هایی که دوان دوان از کنارم میگذرند به دنبال کسی میگردم انگار. چهره ها را با دقت نگاه میکنم. حتی آنهایی که زیر چترهای مشکی پنهان شده اند ... حتی ماشین ها و شماره هایشان را هم نگاه میکنم. 91- 88- 11، جیم و لام ، میم... از دور همه آشنا و وقتی نزدیک میشوند غریبه ی غریبه اند...

درد ضربه های آخرش را میزند. با شلاق آخر از پا در میایم و مینشنم روی زمین. همانجا توی پیاده روی خیس، خیس و سرد ، در سیلاب ناشی از باران جویی از خون میبینم ردش را که دنبال میکنم به خودم میرسم، ای وای!نــــه .... به صدایی برمیگردم ، صدایی پرقدرت و پر آرامش : "بگذار راه حلی پیدا کنیم". –چه راهی چه حلی؟ من می ترسم. من تنهام. میفهمی؟

از خواب که بیدار میشوم هوا گرگ و میش است. مدیون این تلفیق تضاد گرگ و میش ام که همیشه در اینجور خوابها بموقع به دادم رسیده است. میروم جلوی پنجره، همان باران با همان شدت . همان درد، همان سرما، همان ترس!!!

.

.

پسر خورشید میگوید از اثرات خوابیدن روی زمین است. من اما دلم میخواهد همچنان روی زمین بخوابم ،شاید اینبار بیشتر تحمل کنم، کمتر بترسم و اعتماد کنم ، بگذارم راه حلی برایم پیدا کند. شاید اینبار فارغ شوم برای همیشه از همه دردها، از این کابوسهای تکراری،ازین ترس و تنهایی ... همیشه اما صبرم درست در لحظه ی آخر تمام میشود و از خدا عاجزانه میخواهم بیدارم کند و زودتر برساند همان لحظات گنگ تلاقی گرگ و میش را.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٧ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin