ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

پدر و مادر عزیزم

من خیلی تلاش میکنم تا آنچه را که درست است انجام دهم، تا همه مقررات و قوانین خانه را بخاطر بسپارم، اما باور کنید آنها خیلی زیاد هستند و من گاهی گیج و هیجان زده یا خسته میشوم و این باعث میشود تا من بعضی از آنها را فراموش کنم و خود و شما را به زحمت بیاندازم.

بعضی وقتها شما به من کاری را میگویید و من آنچه را که شما میخواهید دقیقا نمیدانم چیست یا چه زمانی باید انجام دهم و در حالی که در تلاش هستم تا آن کار را به شکلی که فکر میکنم درست است انجام دهم شما به شدت عصبانی میشوید و حرفهایی به من میزنید که من به کلی همه چیز را فراموش میکنم . آن وقت کمی! سرم داد میکشید و من هم دیگر نمیتوانم کارهای خوب را انجام دهم.

شما از من میخواهید که شبیه شما باشم. من هم خیلی دوست دارم تا مثل شما باشم.

خوب آیا شما دوست دارید که در مقابل دیگران تنبیه شوید؟ من هم دوست ندارم.

آیا شما دوست دارید مدت زیادی در یکجا بی حرکت بنشینید؟ من هم دوست ندارم.

آیا شما بعضی وقتها بعضی چیزها را فراموش نمیکنید؟ من هم فراموش میکنم.

آیا شما بعضی وقتها خسته و عصبی نمیشوید؟ من هم بعضی وقتها این طوری میشوم.

شما بعضی از بعضی چیزها بدتان نمی آید و بی میل نمیشوید؟ خوب من هم بعضی وقتها بی میل میشوم.

باور کنید که من هم دوست ندارم از کسی که به شدت عصبانی است کتک بخورم. بخصوص اینکه چندین برابر هم از من بزرگتر باشد!!!!

والدین عزیزم

چیزی که من واقعا دوست دارم این است که شما دست من را بگیرید و با هم باشیم تا چیزهای خوب یاد بگیرم نه اینکه من را هل بدهید یا بکشید تا چیزهای خوب یاد بگیرم. خواهش میکنم لطفا لطفا لطفا فقط اشتباهات من را نبینید و وقتهایی که کار درستی انجام میدهم یا خیال میکنم که کار درستی انجام داده ام ، به من توجه کنید.

با همه این حرفها میدانید که چقدر شماها را دوست دارم، که پناهم شما هستید. میدانید که به شما افتخار میکنم و همیشه از خوبیهای شما برای دوستانم می گویم بطوری که آنها هم فکر میکنند شما بهترین هستید! و هر وقت بچه بدی می شوم و شما ازمن عصبانی میشوید و من را تنبیه می کنید برای دیگران این حرفها را نمیگویم و این چیزهای خانه را پنهان می کنم چون اینها تقصیر من است.

خلاصه این که پدر و مادر عزیزم به شما عشق میورزم و از خدا ممنونم که شما را به من داده است.

/پیش دبستانی پارسا- به مناسبت روز جهانی کودک/

 

هِی نوشت : می گویند آدمها وقتی گوششان دراز میشود ازدواج می کنند و بر عکس!، به نظرم وقتی گوششان خیلی خیلی دراز میشود و ایضاً مخملی، بچه دار میشوند، آنقدر که وقتی همچین نامه ای بدستت برسد و خصوصا بدانی که نویسنده قطعا کودک نبوده! باز هم دچار فوران احساسات شوی، هی بغض قورت بدهی، هی دماغت را بالا بکشی و هی دلت تنگ شود برای کلوچه ی شیطونی که منتظر نشسته در خانه تا پوستت را بکند، غِلِفطی (یا قلفطی یا غلفتی....حالا!!!!!).

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin