ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 این روزها تکلیفم را با خودم مشخص کرده ام.

سرمشق هایم را نوشته ام و زده ام روی یخچال ذهنم و شبی چند بار روخوانی میکنم.

بوم نقاشی ام را از بالای کمد آورده ام،

خاکهای روی مقوای اشتنباخ را تکانده و سرِ مداد کنته را هم با تیغ تراشیده ام.میخواهم بانوی غمگینی را که مدتهاست نیمه کاره پشت پنجره ایستاده ، از نگرانی نجات دهم.

و تکلیف "سایه ها" را "روشن" کنم....

 

کِرِم شب و روز هم دوباره خریده ام.

شاید کمتر شبی پیدا شود که به دستورات تاکیدی چسبانده شده رویش به درستی عمل کنم و انتظار ندارم از خودم آنقدر خجسته باشم که بعد از حمام ، قبل از خواب، بعد از خواب و ... هر بار حداقل نیم ساعت بنشینم حوله پیچ ، دو حلقه خیار روی چشمم بگذارم و مشغول شوم ، نه ! واقع بین شده ام .میدانم شاید از خستگی و بی حوصلگی معمول شبانه کِرم ترک پا را، بزنم دور چشم و بعد بلند بگویم "ای وای!" اصلا هم انتظار ندارم صدایی حتی از ته چاه بگوید "چی شد؟"... حتی میدانم دوباره نیمه کاره توی کشو رها میشوند.... با اینحال

مهم نیست.

من فکر میکنم اثر بخشی این کرمها بیشتر بخاطر "القای حس خجستگی ست" ، همین! همین که سلول های بدنت احساس کنند مورد توجه قرار گرفته اند، برایشان کافیست.

همین که احساس کنی ، کسی، گاهی، فقط از توی "آینه" یا شیشه ی قاب عکس نگاهت میکند،

حتی اگر بانوی سیاه قلم پشت پنجره هم باشی، جان میگیری ، زنده می شوی و قلبت شروع به تپیدن می کند .

و چه زیباست این صدای تپش و حس جهش، حسی به نشانه "زنده گی" بعد از آنهمه روزمرگی!  

 

 

*بانوی سیاه پوش به اقتباس از "لیدی این رِد" نام نقاشی نیمه کاره ام است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin