ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

امروز روز مادره و این روز به همه مامانای جدید و قدیم تبریک میگم . جالب اینجاست که همه به من هم تبریک میگن که به زودی مادر میشم.تعجب

اما من هنوز درکی از این اسم ندارم. یعنی میتونم مامان خوبی باشم؟! با مامان خودم مقایسه می کنم که تمام زندگیشو به پای من و خواهرم گذاشته و از هیچی دریغ نکرده. حتی الان که ما هر دو ازدواج کردیم ، بیشتر از قبل به فکرمونه و همیشه هر کاری از دستش براومده انجام داده.الان که دارم سختی های دوران بارداری رو تحمل میکنم تازه با قسمت کوچیکی از سختیهای یه مادر آشنا شدم ، از خودم شرمنده میشم که در عوض ما برای مادرامون چیکار کردیم؟؟ و اینکه هر کاری بکنیم گوشه ای از محبتهای بی پایانشون رو هم جبران نکردیم.ناراحت

با اینحال فقط دعا میکنم تابحال دختر خوبی برای مامانم بوده باشم و ازم راضی باشه و خدا همیشه بهش (و به همه مامانا) سلامتی و طول عمر بده. اینم تقدیم به مامان گلم: 

همش به این فکر میکنم که سال دیگه این موقع واقعا مامان شدم و نی نی گلو پیشمه. وای باورم نمیشه. 

راستی دیروز دکتر گفت همه چیز خوبه و ازش خواهش کردم سونوگرافی کنه تا ببینمش. اونم قبول کردو حسابی نی نی رو دیدیم و ذوق کردیم .به خصوص وقتی دکتر گفت وزنش 2730 گرمه بابایی بادی به غبغب انداخت و سرش رو به حالت تایید تکون دادو از مطب که اومدیم بیرون با شادی تمام گفت : آخ جون، نی نیم توپوله.

خداروشکر که همه چیز خوب بود. کلی از استرس هام کم شد.لبخند



نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٤ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin