ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

وقتی مادر ویرش می گیرد در یک مهمانی رسمی به عنوان دسر ژله آبی رنگ پر از قطعات پاستیل دندون مصنوعی بگذارد روی کانتر آشپزخانه، بعید نیست پسر هم بخواهد به عنوان تکمیل بالا آوردن دل و روده مهمانها دستش را دراز کرده پنج انگشتش را تا ته فرو ببرد توی ظرف و دندانها را یکی یکی در بیاورد بگذارد توی دهنش و دوباره با همان دستِ تا ته توی حلق فرو برده این کار را تکرار کند.... بعد مادر بی خبر از پشت صحنه هی اصرار کند که " چرا دسر میل نمی کنید؟؟!؟! "

 

 پی نوشت : وقتی اولین روز مهرتان را با یک ظرف باقلوای استانبولی فرد اعلا شروع کنید و ندانید لذت وافری را که می برید از طعم بی نظیر باقلواست یا از شیرینی اینکه عزیزی اینهمه به یادت بوده،  بی انصافیست اگر برای او و تمام عزیزانتان آرزوهای شیرین و پرمهر نکنید! نه؟!؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin