ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

کاش میدانستم

در دل کوچکت چه میگذرد؟

و در برق سیاهی چشمانت که دلم را میبرد.

 

کاش می پرسیدی

هزار هزار سوالی را که در گنچینه ی ذهن جستجوگرت

بی پاسخ رها کردی و این رهایی و ابهامش آزارت میدهد.

و بازتاب اش می شود همین ابروهای پر اخم و گره خورده !

 

کاش می گفتی

به دنبال چه میگردی؟

در این همه برو بیای بی پایان

با آن پاهایی که سر زانوهایش ساییده و تیره شده

و ناخن های شصت دندانه دندانه و لهیده که همگان را یاد کارگرهای معدن میاندازد ؟

 

 

کاش صبورتر بودم.

 کاش بیشتر میفهمیدم.

 کاش مادر ایده آل تری برایت میشدم.

 کاش زودتر این روزها بگذرند و برسد روزی که بهتر زبان یکدیگر را بفهمیم.

بی شک آن روزها هر دو برای هم حرف های زیادی خواهیم داشت، شاید برایت گفتم، شاید برایم گفتی....

 

پی نوشت: پسرک در سه سال و سه ماهگی 17 کیلو وزن و دقیقا یک متر قد و تا حدی که کارش را راه بیاندازد سواد خواندن و نوشتن دارد. (آنقدر که نتوانیم شربت سینه را بجای سرماخوردگی بخوردش دهیم! و میگوید کجایش نوشته کودکان؟!؟!)

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin