ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

روی صندلی آرایشگاه نشسته ام ، "با چشمانی کاملاً بسته" و به ازای هر یک دانه ابرویی که برداشته میشود یک قطره اشک میریزم. آرایشگر بینوا هم در حالیکه یکریز از همه جا و همه چیز حرف میزند، هی سعی میکند به لطیفترین حالت ممکن با ابروهایم برخورد کند. من هم بی توجه به او و حرفهایش در نهایت فرصت طلبی تمام اشک هایی را که 24 ساعت تمام قورتشان داده بودم رها میکنم و پوزیشن افقی ام آنها را به سمت گوشم هدایت میکند و میدانم شب گوش درد هم اضافه میشود... به خودم که میایم کارش تمام شده و سیگاری هم روشن کرده تا به گمانش دود کند حرفهای غم انگیزی را که به من زده و من همچنان "با چشمانی کاملا باز" در حال اشک ریختنم. یکدفعه میگوید: "الهی قربونِ دلِ مهربونت برم، که برای همه ی ندیده و نشناخته ها هم غصه میخوری و اشک میریزی، منو باش فکر کردم دردت اومده...."

احساس بدی پیدا میکنم و جهت رهایی از عذاب وجدان و اینکه خدای نکرده کسی بیهوده قربون دلِ مهربان من نرفته باشد، تمام مسیر برگشت را برای مشکلات زندگی او و آرزوی بچه دار شدنش، برای افسردگی شدید خواهری که تنها پسرش_ که خیلی برای بزرگ کردنش خون دل خورده بود_ برای همیشه از ایران رفته، و .... حتی برای بیماری خانم نظافتچی آرایشگاه هم اشک ریختم . به خانه که رسیدم خیالم راحت شده بود حداقل!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٥ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin