ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

میخواهم بنویسم اما می ترسم وازه ها را رها کنم و دستم را .

خیلی وقت است که واژه ها آنطور که باید دستِ دلم را رو نمی کنند.

خسته ام از هر نوع قضاوت شدن و همدردی حتی!

چرا واژه ها اینقدر تکراری اند با اینکه احساس من نسبت به آنها هر بار متفاوت است.

نمیدانم من واژه کم آورده ام یا واژه ها مرا دور زده اند و رفته اند جایی دور ، دور هم برای تمام مگو هایم مراسم بی تویی گرفته اند؟

چرا هیچ چیز آرامم نمیکند، هیچ وعده ای، هیچ خیالی ، وهمی ، گمانی... چرا همش به دنبال چیزی میگردم که حتی نمیدانم چیست؟ چیزی شبیه معجزه ، ...

چرا زندگی روی دور تند میچرخد بی آنکه برایش مهم باشد که :آی من جامانده ام!؟

چرا همه فکر میکنند من نشسته ام و دست رو دست گذاشته ام تا زندگی ام به اینجا برسد؟ یا شاید همه درست فکر میکنند و من در "توهم تلاش" بسر میبرم؟

چرا در این شب های تابستانی تا صبح میلرزم با اینکه پتو کشیده ام رویم؟ و چرا این لرزیدن "شمس" را بیادم میآورد میان آنهمه بزرگی "خداوندگار"؟

چرا دیگر حتی به خودم فرصت فکر کردن به رویاهایم را نمیدهم؟ ... یا نمیدهند؟!؟

چرا خوابهای اردیبهشتی و رویاهای پراز گل و نور دست از سرم برداشته اند؟

چرا دیگر شمع ها مسیر راه را با تمام ترس و لرز نهفته در سایه روشن شعله شان نشانم نمیدهند؟

چرا حتی توی ذهنم عریانی اندیشه ام را از دست داده ام و دور تا دورم پرده ای کشیده ام به وسعت تمام این بی اعتمادی ناگهانی ام؟

"بارور" کدام "باورم" که مادام ویار "شمع و شعر و شراب" میکنم؟ آنهم درست وسط اینهمه دود و داد و دَد؟

چرا مبدا اتفاقهایی که برایم افتاده است را بخاطر نمیاورم؟

کِی عمق نگاهم را از دست دادم که این چشمهای بی روح و سرد توی آینه اینقدر برایم غریبه شده اند؟ این دخترک آینه پرست از کِی اینهمه از این زن توی آینه گریزان شده است؟ مردمک چشمانم از چه هراسان است که مادام دو دو میزند؟ حتی نمیدانم چند وقت است که دیگر نمیتوانم خط چشمی بکشم بدون خط خوردگی! نمیدانم دستانم چرا میلرزند؟ چرا اینقدر به بعضی اتفاقهای تکراری زندگی ام حساس شده ام؟ به بعضی جمله های ساده، به همین "دیر شد! " حتی.

چرا آرزوهایم اینقدر "خلاصه" شده به اینکه جایی بروم بی آنکه دیر شده باشد و کسی در آینه برایم خط و نشان بکشد؟ و بعد دو دستی صندلی ماشینم را بچسبم از ترس برخورد! یا اصلا جایی نروم ، تنها بنشینم و به سقف اتاق زُل بزنم ساعتها! یا بی هدف توی خیابانها پرسه بزنم و به آدمها خیره شوم با همان نگاه های سرد و بی روح زنِ ناآشنا در آینه !

یا بی اختیار بنشینم پشت کامپیوتر و از نوشتن اینهمه چرت و پرت لذت ببرم؟

کسی جواب سوالهایم میداند؟ حتی اگر میدانید هم به روی خودتان نیاورید و دستهای مهربانتان را خسته نکنید. شاید باید به همه ی "اینها" عادت کنم ، به تلافی تمام "آنها"یی که به من عادت کرده اند!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin