ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

زیر گنبد کبود، زیر سقف یکی از همین خونه ها،یکی از همین شب ها، یه مادری برای پسرسه ساله اش قصه ی "کدو قلقله زن" رو تعریف میکرد. جمله های سیاه رو مادره میگفت. جمله های آبی رو پسره، بدین شرح:

-یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود.-چرا هیچ کس نبود؟ - بود عزیزم یه پیزرن مهربون بود... -پس چرا میگی هیچ کس نبود؟ - یه روز تصمیم میگیره بره خونه دخترش که خیلی دور بود. - یعنی کانادا بود یا آمریکا؟ -مثلاً کانادا. -یعنی نزدیک خونه ی بردیا؟ -بله. - چرا خونش نزدیک خونه ی ما نیست؟جیغغغغغ *- مادر بی توجه بقیه قصه را تعریف میکند. -پس چرا با هواپیما نرفت؟؟- مامان جان اون موقع هواپیما نداشتن.-چرا هواپیما نداشتن؟؟ حالا چیکار کنن؟ جیغغغغغ. اصلا چرا با ماشین نرفت؟-اون موقع ماشین نبوده.- چرا؟؟جیییغ. حالا پاهاش درد میگیره، گناه داره.جیییغغغغ.

رسیدن به اونجایی که پیرزنه به گرگه میگه: من که پوست استخونم. بذار برم پیش دخترم. پلو بخورم ، چلو بخورم، قیمه بادمجون بخورم، کباب بریون بخورم... - مامان یه دقیقه نگو! تو یخچال کشت بادمجون داریم؟؟ -  نه عزیزم. -چرا نداریم؟ جیییییییییییغ. -کباب بریون بخورم ، چاق بشم چله بشم. وقتی اومدم تو منو بخور.-"چله" یعنی چی؟-چاق و چله یعنی تپل مپل. - "مپل" یعنی چی؟ - نمیدونم!

با هزار مکافات رسیدن آخر داستان.پیرزنه یه کدوی بزرگ میاره توشو خالی میکنه و میره توش. - مگه کدوی به این بزرگی داریم؟ -خوب گشتن پیدا کردن، تازه خاله پیرزنه خیلی کوچولو بوده. -چرا کوچولو بوده؟ مگه غذا نمیخورده؟؟ جیغغغغغغغغغ. - رفت توی کدو و ... -حالا لباساش کدویی میشه. چیکار کنه؟ مامانش دعواش میکنه.جییییییغ. - مامان نداشته که.عصبانی- چرا مامان نداشته ؟؟ گناه داره. حالا چیکار کنه؟!!! جییییییییییییییغ

-رفت توی کدو و دخترش درشو بست.- ساعت چند بود؟ - ساعت 12.- ظهر؟ - بله. -مگه دخترش سرکار نبوده؟ -نه مرخصی گرفته بود. -حالا رئیسش دعواش میکنه. جیییییییییییییغغغغ. چرا با ماشین دخترش برنگشت؟ - دخترش ماشین نداشت. -چرا نداشت؟ جیغغغغغغغغغغ. -گفتم که مامان جان قدیما اصلا ماشین نبوده.-قدیما یعنی کی؟ - یعنی گذشته. - یعنی دیروز؟ دیروز که ماشین بوده.... - نمیدونم. -- اصلا چرا از یه طرف دیگه برنگشت؟ چرا گرگه هنوز اونجا وایستاده بود؟ خسته نشده بود؟

- نمیدونم. عصبانیعصبانیعصبانیچرا نمیدونی؟ مامانم هیچی نمیدونه . حالا چیکار کنه؟جییییییییغغغغغغغغغغغغغ-مامان اصلا نمیخوام قصه بگی . بریم بازی کنیم. - الان وقت خوابه ساعت 2 شبه. - مثلاً خوابیدیم دیگه حالا بیدار شدیم. -ببین هوا هنوز تاریکه. باید بخوابیم.-چرا هوا تاریکه. ماه چرا نیست؟ -ماه پشت ابره.- چرا ماه پشت ابره؟ حالا چیکار کنه؟ جییییییییییییییییغغغغ.

-اصلاًما چراکشت بادمجون نداریم؟ جییییییییییغغغغغغغغغغغغغ ....ادامه اش از حوصله خارج است.کلافهکلافه

مادر در حالی که از سردرد دارد میمیرد: خدااااااااا جیییییییییغغغغغغغغغغ. پدر در حال ابراز پشیمانی و تهدید: جییییییییغغغغغغغغغ. پسر بی توجه به هردو در حال کندن دیوار با چکش! و البته همزمان: جییییییغغغغغغغغغغغ!!!

*این جییییغغغغغغغ هایی که ذکر شد، به این سادگی نیست ها... دست کم 10 دقیقه ای طول میکشد و تا کنون رکورد یک ساعت و نیم هم به ثبت رسیده است آنهم برای اینکه چرا سیاوش قمیشی عصبانی داره آهنگ میخونه، یا چرا یخ آب میشه یا چرا شیر سفیده؟!؟!!؟

**حالا هی من بگم و هی شما بخندید و آیکون غش و ریسه و برای من بفرستید، بعد اگه یه چند وقتی ننوشتم شک نکنید که تو آسایشگاه روانی بستری شده ام... که خیلی دور نیست البته...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin