ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

در خانه باز است. کسانی میروند و کسانی میایند. من مانده ام بین این دو عده شناور. عده ای سبد سبد محبت میاورند بی آنکه خواسته باشم و سبد سبد عشق با خود میبرند بی آنکه طلب کرده باشند. عده ای دیگر سبدهای خالی میاورند، بی آنکه کوچکترین دلخوری از خالی بودنشان داشته باشم و بازهم دستِ پر میروند ولی ناراضی، نگران ... همیشه همینطور بوده و من هرچه میکوشم ، بازهم عده ای را نگران راهی میکنم....

ای کاش میدانستند که عشق مثل چاه نفت نیست، که ناگهان با ضربه کلنگی کشف شود، بیرون بریزد ، آتش بگیرد، بسوزاند و بالاخره روزی هرچند دور تمام شود. عشق چشمه است، میجوشد خودبخود، کم و زیاد میشود ولی همیشگی است، جریان دارد و سر راهش همه چیز را سرشار میکند بی حد و مرز. تمام شدنی نیست. زورکی هم نیست. عشق را نمیتوان دو دستی چسبید .عشق را باید رها کرد و به نظاره نشست، باید باور داشت که عشق، عشق میافریند، برمیگردد ، نه لزوماً از نقطه ای که گسیل شده و تمام زیبایی اش "آنجاست که هیچ انتظاری نداری"... "لحظه ای که فکرش راهم نمی کنی"...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin