ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

سلام به نی نی ماهم، گلم ، نازم ... که هر چی میگذره بیشتر دوسش دارم و طاقتم برای دیدنش کمتر میشه. امروز خیلی استرس دارم چون عصری وقت دکتر دارم و دعا دعا میکنم دکتر سونوگرافی کنه تا هم ببینمت و هم وزنت رو بفهمم. حسابی خودتو خوشگل کنیا !!! الهی قربونت برم که تو هم مثل من تا صبح نخوابیدی. 

منکه تا صبح همش خوابهای درهم برهم و وحشتناک میدیدم و بعد با انواع و اقسام دردها از خواب بیدار میشدم. پا،کمر،دل ،قلب و..... دیگه هر جایی که فکر کنی درد میکنه. تازه علاوه بر اینا تازگیا ترس از عمل و یه عالمه فکر های عجیب غریب با کلی استرس هم بهش اضافه شده و هنوز فکر میکنم تو عهد تیرکمونم و با خودم میگم نکنه بهوش نیام؟!؟ نکنه موقع عمل بمیرم؟!؟نکنه نی نیم چیزیش بشه (خدایی نکرده)؟!؟  با اینکه از همه در این مورد سوال کردم و همه سایتهای موجود رو هم خوندم... دست خودم نیست.   

  بزار حرفای خوب بزنیم. برات بگم که وسایلت هم تکمیل شده و اتاقت آماده تشریف فرمایی شما گل پسره. فقط لوستر اتاقت مونده که همه جارو گشتم ولی خوشگلشو پیدا نکردم. در اولین فرصت عکس از اتاقت می گیرم و میذارم تو وب.

من و بابایی همش میریم اتاقتو نگاه میکنیم و باهات حرف میزنیم و باورمون نمیشه که بزودی میای اینجا درست مثل زمانی که جهیزیه رو تو خونمون چیده بودیم و نگاه میکردیم و باورمون نمیشد یه روزی با هم زندگی کنیم . خدارو شکر که اون روزا به خوبی گذشت و تا حالا زندگی خوبی رو باهم گذروندیم.

که امیدوارم با آمدن تو  همه چیز بهتر و قشنگتر هم بشه. نی نی جون حالا که به خدا خیلی نزدیکی برامون دعا کن.یه عالمه . بوسسسسسسس  



نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin