ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

 

 

دیروز عصر برای خودم یک دسته گل سرخ خریدم. گل ها را قیچی کرده و توی گلدان بلوری گذاشتم و چند قطره آب هم جهت زیبایی بیشتر رویشان پاشیدم. بخاطر گلها خانه و آشپرخانه را هم مرتب کردم تا انعکاس تصویر گلدان روی میز مرتب و برق افتاده دیدنی تر شود. دوش مفصلی گرفتم و لباسهای نو پوشیدم. هنگام سحر سجاده ام پر بود از بوی گل و شیشه پاک کن و عطر شامپو روی موهای خیس ...

همین برای من کافیست، گیریم که گلهای سرخ در این گرما زیاد دوام نیاورند.

همین استقبال از تازگی، همین تعلق خاطر، همین "حس همراهی مشترک"، همین تک و توک چراغ های روشن که چون نگینی لابه لای موهای سیاه شب می درخشند، گیریم که هر سال تعدادشان کمتر از سال قبل شود.

همین تکاپوی قبل از افطار، همین بوی حلیم و آش و فرنی و تزئینش با دارچین، همین صدای ربنا، همین چند لحظه تمرکز و برقراری اتصال، گیریم که عده ای دگم بخوانندم. نیشخند بزنند، بپرسند تو دیگه چرا؟؟؟ هنوزم؟؟!!؟

مهم نیست، مهم اینست که از انرژی مثبت سیالی که توی فضا پیچیده سرشار شوم ، همین که دوست دارم با کسانی که دوستشان دارم سر یک سفره افطار بنشینم، ...

خواهش میکنم اجازه بدهید من و دوست داشتنی هایم همینطور دست نخورده و دگم باقی بمانیم.

فکر میکنم این حق هر کسی باشد که دور حریم خصوصی باورهایش یک نوار پهن زرد رنگ کشیده باشد که رویش درشت نوشته :"به این محدوده وارد نشوید"، مگر طرفدار آزادی اندیشه نیستید؟ دلم نمی خواهد کسی زیر نقاب روشنفکری و تحت تاثیر ژستهای پست مدرنیسم چنگکی بردارد و سعی در شخم زدن باورهایم و زیر سوال بردنش را داشته باشد. آیا انتظار زیادی است در حالیکه من هم متقابلاً به همه نوع "باور"ی احترام میگذارم ؟!؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin