ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

بعضی غصه ها سبک اند. روی دلت شناور می مانند و با کوچکترین جزو مد احساسی بالا می آیند و تبدیل به حرف میشوند. وقتی ازشان میگویی ذره ذره از دلت بیرون میآیند و با همان "دردِ دل" برای همیشه میروند پیِ کارشان. اما بعضی غصه ها چگالی بالایی دارند. باید حواست باشد که فقط آهسته از کنارشان عبور کنی و کاری به کارشان نداشته باشی تا کاری به کارت نداشته باشند. اینجور غصه ها را حتی اگر بخواهی به زور تبدیل به "دردِ دل" کنی اوضاع بدتر هم میشود. باید تا قصد بیرونِ دلت را کردند فوراً قورتشان بدهی و یه لیوان آب هم رویش و گاها یک لقمه بربری درسته و نجویده هم بعدش بخوری تا برود آن پایینِ پایین ، آن ته ته ها بماند برای خودش و بستگی به علاقه و استعدادی که دارد و اینکه کدام قسمت از وجودت تمایل به پذیرشش را اعلام کند، زمینه رشد و شکوفایی اش فراهم شود و بشود مثلاً دل درد. بشود ورم معده، بشود میگرن، گاهی حتی مدارج بالاتر، بشود تپش قلب....

پی نوشت 1 : این روزها هی این آهنگ "کاش ندونی"مازیار فلاحی رو که روی وبلاگم گذاشتم گوش میکنم و هی بربری درسته قورت میدم و یه لیوان آب هم روش و  اونجا که میگه:" کاش یه کم بارون بگیره" و هوا با تمام تابستانی بودنش ابری میشه، از همراهی آسمان با دلم شادی میکنم.

پی نوشت 2: کلاً من این ایستایی فاز غم را دوست دارم و خوب بلدم بهش پروبال بدم و برم تا آخرش، اما قول میدم تا زمانی که این کاش ها دست از سرم بردارند دیگه ننویسم تا خاطر عزیزان مکدر نگردد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٥ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin