ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

شب است. یک شب داغِ تیرماهی... با اینکه شب است هنوز گرمای آفتاب را روی سرم حس میکنم، حتی احساس میکنم هنوز مقنعه روی سرم است، این روزها خورشید به ما خیلی نزدیک شده و تنگ در آغوشمان گرفته است، گرمِ گرم، داغِ داغ... یک سری تصویر بترتیب توی ذهنم جلو عقب میروند، امروز بعدالظهر را میبینم که از سرکار راهی دندانپزشکی بودم زیر آفتاب داغ، خوشحال اما، داشتم فکر میکردم دندانپزشکی رفتن برایم مثل گردش و تفریح میماند، جایی میروم تنها! و موجه، هرچقدر هم دیر بشود عذاب وجدان ندارم ، خیابانها و کوچه ها و مردم را با ولع نگاه میکنم، حتی مغازه های سر راهم را، سمبوسه فروشی چرک و پیلی را هم بی نصیب نمیگذارم... کسی نیست جیغ بزند، کسی نیست دستم را گاز بگیرد، کسی نیست آبمیوه را خالی کند روی سرش،کسی نیست بخوابد وسط خیابان! مردم هم چپ چپ نگاهم نمی کنند و سر تکان نمیدهند و از سرِ مهربانی البته! نصیحتم نمی کنند و هرکدام راه حلی پیش پایم نمی گذارند! من هم شرمسار نیستم، یک آدم معمولی ام که مثل همه راه میرود، یک آدم معمولیه معمولی.... یکی مثل همه!

بعد از اینکه دندانپزشک حسابی حالم را جا آورد، با دهانی پر درد و پر خون ، لبی خندان که هیچ شباهتی به جام ندارد می آورم و به دنبال کودک میروم، همینکه از درِ خانه مادری ام وارد میشوم، یک کامیون ، دو ماشین و یک عالمه لگو می بینم که از بالا به پایین پرت شده و شکسته اند! نادیده میگیرم لبخند میزنم و میگویم سلام عشقِ مانا و همزمان جا خالی میدهم به توپی که درست فرق سرم را نشانه گرفته است، مادر با موهای سیخ شده و دستهای از بالا به پایین چنگ و گاز گرفته کودک را تحویلم میدهد و من با قلب هزار تکه ام از دیدن این صحنه برای بار هزارم تصمیم میگیرم که از هفته بعد کودک را مهد کودک بگذارم و میدانم که باز از گریه ها و خواهش هایشان _از بس که این یکی یک دانه ی تمام فامیل را دوست دارند_ منصرف خواهم شد. گفتم که قلبم هزار تکه است و هر تکه متعلق به کسی!  و باید همه را راضی نگه دارم ، بماند که چگونه با هم به خانه میرسیم، میخواهم فقط به قسمت های خوبش فکر کنم ، آنجا ضبط را روشن میکنم و دوتایی تمام مسیر را با هم میخوانیم : "قرار نبود چشمای من خیس بشه، قرار نبود هر چی قرار نیست بشه ، ...."

دردی حاصل از کنده شدن یک مشت موهایم توسط کودک من را به شب برمی گرداند ، به همان شب داغ تیرماهی، نور نه چندان ملایم قرمز رنگی* اتاق کودک را روشن کرده و ما کاملا سنتی پایین تخت کودک سه نفری ردیف خوابیده ایم و درازی وجودمان برای کودک موانعی چونان پیست اسب دوانی ساخته و همچنان از روی ما میدواند و گاهاً اسبش نافرمانی کرده مثل همان چند دقیقه پیش روی دل و روده یا موها یا سرو صورتمان میپرد ... پدر در همین نور ملایم قرمز کاغذی جلوی رویش گذاشته و اسم غذاهای مهمانی های** تولد را لیست میکند و یکی یکی از من  میپرسد : بیف استراگانف، لازانیا و ... و من در حالیکه به این فکر میکنم که چرا پاهایم را از زانو به پایین حس نمیکنم ، حتی گز گز هم نمیکند؟!؟! حتی وقتی کودک با چکش چوبی رویش می کوبد هیچ عکس العملی نشان نمیدهم، میگویم میرزاقاسمی رو هم اضافه کن و میدانم که هربار طفره میرود ، ساعت شام دادن را هم مینویسد، ساعت 10 خوبه؟ یادم می افتد فردا ساعت 10 جلسه دارم ، باید گزینه نهایی را انتخاب کنم از بین هزار گزینه نصفه نیمه طراحی شده و جواب پس بدهم برای هزار راه نرفته در حالیکه هنوز نمی دانم فرق بین زلزله ی MCL  و DBL چیست؟ و  میگویم: نه. – نه؟ یعنی زوده؟ من : نه حواسم جای دیگه ای بود.  با عصبانیت کاغذ و خودکارش را جمع میکند در حالیکه میگوید "هیچ وقت حواست نیست!" پتو را دورش می پیچد و میخوابد من اما حواسم است که جمله ی من را دزدیده بود.  

نیمه شب کودک را بیدار میکنم برای جیش نیمه شبانه و او همچنان جیغ میزند و من لازم نیست بغلش کنم چون خودش با دندانهایش به دستم آویزان است. مثل پلنگی که شکاری برای بچه هایش میبرد، فقط جای مادر و بچه عوض شده است در جنگل خانه ما!!!!  سرم  را روی بالش میگذارم در حالیکه صدایی از دور دست میآید که گواهی میدهد خدا بزرگتر است، در دلم تکرار میکنم به راستی که خدا بزرگتر از آن است که وصف شود، گواهی میدهم که تنها با یاد خدا دلها آرام میگیرد و آرام میگیرم و دعا میکنم آرام بگیرد دخترکی که این روزها بسیار نگرانش هستم و بخواب میروم....

* گفته بودم که از رنگ قرمز متنفرم؟

** ما برای تولد پسرک و خودمان هر کدام سه مهمانی میگیریم... خدا را شکر که با آقای پدر متولد یک ماهیم و شاید خدا برای همین خواست که روز تولد امیرسام و ازدواجمان یکی باشد!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin