ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

 

آدمِ تاریخ و ساعت و روز و لحظه ام. عادت دارم تاریخ تمام اتفاقهای مربوط و نامربوط زندگی ام را بخاطر بسپارم و برایش سالگرد و ماهگرد و گاهاً لحظه گرد بگیرم، توانایی اش را هم عجیب دارم. یعنی میتوانم با تمام جزئیات وارد لایه ای از آن ساعت و لحظه شوم و آن اتفاق را زیرپوستی دوباره زندگی کنم، بی آنکه ذره ای از حس هایم کم و زیاد شده باشند. همیشه میگویم ذهن من اگر بجای حفظ کردن تاریخ تولد و مرگ و ازدواج این و آن چیزهای دیگری را بایگانی میکرد، یحتمل الان جزو افراد موفق بودم، بماند! بعد همین من، وقتی به لحظه های مهم زندگی ام بر میگردم_لحظه های خاصی که در آن از اتفاقهای ثبتی و تقویمی خبری نیست، اما ورق زندگی ام برگشته است_لحظه هایی که تنها "من" بودم و "دلم"، وارد یک بازه زمانی مبهمی می شوم که کاملاً از ذهنم پاک شده است. حتی کی بود که هیچ ، چگونه شدش را هم ذهن تاریخ پرورم به یاد نمی آورد. شاید هم در آن بازه زمانی من پی دلم یا دلم به دنبال من (نمیدانم!)، ذهنم را قال گذاشته و نیمه شبی یا روزی (باز هم نمیدانم!) به دنبال سر سودایی به لامکان و لا زمان گریخته بودیم...

 

 

میخواهم برای دلم سالگرد بگیرم تا دوباره آن روزها را زندگی کنم با تمام تلخی و شیرینی اش! گیریم سالگردش یکی از همین روزها باشد، چه فرقی میکند؟ روزهایی را که گذراندیم من و دلم. روزهایی که با هم درگیر بودیم، یکدیگر را به چالش کشانیدیم، با هم جنگیدیم به بی رحمانه ترین حالت، بی آنکه برد و باخت برایمان مهم باشد، تا بهم ثابت کنیم  این عرصه غالب و مغلوب ندارد،"دوست داشتن" به "اسارت گرفتن "نیست. تا باور کنیم صبر و توان هیچ حد و مرزی نمیشناسد و کاملاً "نسبی"ست. .روزهایی که همدیگر را هُل دادیم و سکوی پرتاب هم شدیم و برای لحظاتی که در اثر تزریق بیش از حد جسارت شیرجه زدیم در استخر خالی، مرهم شکستگی های هم شدیم. روزهایی که خسته و درمانده یکدیگر را در آغوش کشیدیم و ساعت ها برای تنهاییمان گریستیم و بعد تازه یادمان افتاد که تنها نیستیم که از اول هم تنها نبودیم ، نشستیم کنار هم و جام یکدیگر را از تجارب رنگارنگ پر کردیم و مستانه به تمام لحظه هایی که سپری شد، خندیدیم. که از وقتی همراه هم شدیم، از وقتی "تعارف" و "تعاریف" را کنار گذاشتیم، پرده ها یکی یکی کنار رفتند و پله پله به بلوغ رسیدیم. پرواز کردیم و رها شدیم و در این "رهایی" بود که "عشق" تجلی پیدا کرد...

 

 

یک زمانی فکر میکردم به آخر خط رسیده ام، خوشحالم که اکنون به تمام آن آخر خط هایم به چشم یک تجربه نگاه میکنم. خوشحالم که اینبار اگر بازهم به آخر خط برسم _ که میدانم در راه درازی که در پیش دارم فراوان خواهم رسید_ همانجا نقطه ای میگذارم و دوباره از سر خط شروع میکنم. زندگی پر از پایانهای غم انگیز و شروع های زیباست. اصلاً زیبایی در ذات شروع است فارغ از نوع پایانش. زندگی را باید هر لحظه شروع کرد. از همین لحظه، همین الان، این را از من که چند پیراهن بیشتر در این زمینه پاره کرده ام بپذیرید. باور ندارید؟ پیراهن های پاره ام را برای اثبات ادعایم در چمدانی نگه داشته ام!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin