ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

شب بود.

از همان شبهایی که بارها اعتراف کرده ام که صبحش را نخواهم دید.

از همان شبهایی که فریاد می زنم : دیگر نمی توانم ، نمی شود، نمی خواهم.

از همان مواقعی که صدای مردمان توی گوشم طنین می اندازد که چگونه می توانی؟

این بار اما هیچ نمی گفتم حتی توی دلم، تنها گوش سپرده بودم به صدای پای صبح، که از قضا آن هم سر نیامدن داشت، آن هم مثل بقیه از من طلبِ صبر میکرد. زمان ایستاده بود و من به چشم خود دیدم که عقربه ها روی سه و نیم اطراق کرده اند و هیچ خیال حرکت ندارند،... این من بودم که بجای آنها می چرخیدم ، عبور می کردم از یک به دو ، از دو به سه ، ... سخت و سنگین ، انگار که آسیاب سنگی قدیمی را به حرکت در میآوردم ، یک چشمم به ساعت بود و چشم دیگرم به آسمان و در پی آنهمه سیاهی به دنبال نقطه ای بنفش پر رنگ می گشتم به امید طلوع!

نمیدانم چه شد ، کی بود که در آن لحظه ی دور ، دیدم که خورشید طلوع کرد ، نه از آسمان، که از دلِ من!، از زیرِ صبر، از پشت همه آن نمی توانم ها... دیدم که هزار پرنده از پنجره های دلم به آسمان شتافتند تا آمدن صبح را به همگان بشارت دهند ، دیدم که هزار پرتو درخشان از مرکز وجودم گسیل شده بود و من اینبار حواسم بود که در برابر این تابش ناگهانی بی اختیار چشم هایم را نبندم، حواسم بود و در تمام پستوهای دلم کاسه ای گذاشته بودم تا از این بارش نور لبریز شوند و توشه ای برای شبهای تاریکی ام ، حواسم بود که دیگر چشم امید به هیچ آسمانی نداشته باشم...

به شکرانه این طلوع به وجد آمده، می رقصیدم ، وقتی محو تماشای چرخش انحنای دامنم در آیینه بودم پسرک را دیدم که با لبخند مرموزی برایم دست می زند، نگاهش همچون مرادی بود به مریدش!!

کم کم دارم باورش میکنم با اینکه هنوز نمیفهممش...

راست میگفت زندگی با عشق : "پسرک آمده است تا من را با خودش ببرد..."

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۸ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin