ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

گاهی فکر میکنم در اوج ادعای دانایی، چه ندانسته لقمه را دور سرم پیچانده ام ، گاهی تنها خواسته ام کسی را نرنجانم، گاهی جهت فرار از واقعیتی که دوستش نداشته ام،که از من بعید بوده است، گاهی خواسته ام همه چیز به آرامی پیش برود ، آدمِ جنجال نیستم ، آدمِ برگرداندن ورق نیستم، گاهی جهت حفظ رابطه فقط!، از اتفاقی ساده رازی ساخته ام که باید مخفی اش میکردم، باید پنهان میشدم لابه لای نگفتن ها... از آنجاییکه پوست دلم شفاف است و دانه هایش پیدا، درش هم که همیشه باز است و سفره اش پهن! سختم است که پرده ضخیمی بردارم با میخ بکوبم به یکی از پنجره هایش، تا کسی نبیند، نداند، اتفاق ساده ای را که رازی شده است برای خودش... این قسمتِ دلم را دوست ندارم، از تاریکی اش فرار میکنم. همیشه سعی میکنم جوری عبور کنم که گذرم به این قسمت نیفتد، اما ناغافل سر راهم سبز میشود، آنهم درست جایی که نباید، وحشتزده میشوم، حرفم را می پیچانم، میچرخم ، واژه ها را به ریسمانی می کشم و دور انگشتانم تاب میدهم و آنگاه که در چشمهای طرف مقابلم میخوانم که لابه لای واژه های پیچانده ام سرگردان مانده، نفس راحتی می کشم و پشت دیوار تکیه میدهم ، دیوار همان اتاقِ تاریک، همان که کنار رفتن پرده ضخیمش آشفته ام میکند...

 

راز مثل گلوله ی برفی میماند که در سرازیری رهایش کرده باشی، هرچی پیش میرود بزرگتر میشود و نگهداریش سخت تر. حیف که  این روزها هیچ سبزی فروشی از کنارِخانه ما عبور نمیکند ، شاید روزی بلندگویش را بردارم ، رازم را پشت آن فریاد بزنم و برای همیشه راحت شوم از این لایه پنهان، از آن اتاق تاریک ، ...دیروز که پرده های ضخیم اتاق را کنده بودم جهت شستشو، دیشب که این بی پردگی خواب را از سرم ربوده بود، آقای همسر به این آشفتگی ام میخندید و من به این همه آسودگی و جسارتش غبطه میخوردم. چه خوب که از جنس هم نیستیم.

 

*خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار! ... هی بخند! ، بی‌پرده بگویمت ،چیزی نمانده است،

من چهل ساله خواهم شد...                                                                "صالحی "

با خدایم : خدای خوبم امروز صبح تمام وجودم پر شده بود از شکر تو. از سپاس برای محبت های هرروزه ات که چون همیشه هست گاهی در روزمرگی فراموششان میکنیم.چه حس شیرینی است هم برای من، هم برای تو! میدانم. نمونه کوچکش را چشیده ام در داشتن پسرک، وقتی کلافه بودم از هزاربار قول دادن و زیر قول زدنش، وقتی خسته بودم از اینهمه دوست داشتن، اینهمه توجه ، اینهمه از همه جای زندگی ام زدن و در مقابل بی پاسخ ماندن ... و چه سرشار شده ام وقتی تنها یکبار آرام زیر لب گفت: مرسی مامان، زحمت کشیدید! .... مرسی خدای خوبم، تو هم مرا به چشم همان کودک ببین، با همان غفلت های کودکانه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin