ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

زنی را می شناسم در آستانه پیری که با روی گشاده به استقبال از همسری که بعد از سالها برگشته میرود. وقتی ترکش کرده بود زنی جوان بود به همراه بچه ای کوچک، حال همان بچه خودش کودکی دارد... یعنی به اندازه یک عمر! برای همه جالب است همه شادی می کنند، مهمانی می گیرند ، حتی نوه، پدربزرگ هرگز نبوده و ندیده اش را دوست دارد... ولی آن زن! بعید می دانم کسی به آن زن فکر کند و آنچه در دلش میگذرد... آیا به اندازه همان روی گشاده،همه آن سالها، همه آن تنهایی ها، همه آن شکستن ها، همه آن بغض های فروخورده را فراموش کرده؟ آیا به راستی همه را گذاشته و گذشته؟ آیا هنوز دوستش دارد؟ چه دردی است این "دوست داشتن"! که حتی جایی برای گله گذاری باقی نمی گذارد؟ حتی اخمی ، آهـــی!؟! یا شاید بعد از این همه سال همه چیز خودبخود شامل مرور زمان می شوند ، سالهای جوانی رفته و دیگر باز نمیگردد ، دیگر چه اخمی؟ چه آهی؟

مشتی خاطره مانده وطبق معمول درد ها هم که جایی در خاطره ها ندارند، همیشه فراموش می شوند ... وقتی تولد بچه مان را به یاد می آوریم حتی، اثری از درد زایمان و هزار و یک درد همراهش باقی نمانده، دردی هم اگر هست از تنهایی ها و انتظارهای برآورده نشده است که آنهم بعد از سالها تنها به دلخوری تبدیل می شود که هر سال کوچکتر و کم رنگتر می شوند و می روند جایی آن دورها ته نشین می شوند ، آنقدر ته که حتی دیگر کسی سراغشان را هم نمی گیرد...

زن دیگری را میشناسم آنهم در آستانه پیری که سالها همسرش را دوست نداشته، در دلش البته، که مطابق معمول همه زندگی های ایرانی همه چیز به ظاهر خوب بود و عالی حتی! ولی من می دانم دوستش نداشت آنقدر که همیشه میگفت منتظر روزی هستم که بمیرد و من برای خودم زندگی کنم... ولی دیدمش که بعد از مرگ همسرش دود شده بود و به هوا رفته بود... چیزی از آن "من" باقی نمانده بود که بخواهد برای خودش زندگی کند، ...

گاهی جای تمام این زن ها که می شوم، میروم پشت تریبون، دست هایم را بالا و پایین می برم و از خودم هزار نظریه صادر میکنم ،که اگر من بودم ال و بل و ... اما خودم خوب میدانم ، میدانم که من هم در عمل به غیر از "این" نبودم ... میدانم که ته ته عمق وجودم چیزی جز عشق و گذشت نیست، متاسفانه! تاسفم از دوست داشتن نیست البته، تاسفم از نهادینه شدنش است... ازین تعریف بی تغییر... ازین جوری دیگر اندیشیدن و نوع دیگر عمل کردن، حتی در اوج روشنفکری مان!؟!؟

چیز عجیبی است این "دوست داشتن" و عجیب تر از آن "گذر زمان"! و عجیب تر از همه اینها "عادت" که گاه آنچنان عمیق به دلمان ضمیمه میشود که خودمان هم نمی توانیم تشخیص دهیم که طرف مقابلمان را دوست داریم یا فقط بودنش عادت کرده ایم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin