ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

دیروز را دانسته آمدیم
امروز ندانسته عاشقیم
و فردا روز را ... ای رِندِ مانده بر دوراهیِ دریا و دایره خدا را چه دیده‌ای!

هی می‌رسم کنار ستاره و باز مقصدم جای دیگری‌ست.

باید به گونه‌ای از کف هفت دریا و دایره بگذرم که جای پای مرا توفان و پرگار نبینند
زور که نیست، نمی‌خواهم این صفوفِ ساکت و مغموم حروفِ ساده‌ی مرا دریابند، ...


هی می‌رسم کنار دانستگی اما باز ندانسته عاشقم!

هی می‌رسم کنارِ خویش و باز سایه‌سارِ صدای تو جای دیگری‌ست .

زور که نیست، کوتاه بیا دلِ نامسلمانِ منِ خراب!
پنهان گریز قید و قاعده را اختیاری از آبروی آینه نیست
ترا نیز به انعقاد هر آریِ بی‌دلیل عادت نداده‌اند !

"سید علی صالحی"

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin