ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

پسرک سومین عید زندگی اش را تجربه کرد و نتیجه ی ماندگارش نشان میدهد که بسیار هم دوستش داشته و به هیچ عنوان حاضر به ترک عادتهای حاصله نیست که نیست! از آنجاییکه سیال است و متمایل به حداکثر بی نظمی، سفر نیمه شب و بیداری های ممتد شبانه و آزادی بی حد و حصر و این باور که با ورود به شهر بی قانون دیگر قوانین مادر سختگیر خودبخود لغو شده اند، خاطره ی بسیار خوبی از عید و شمال برایش باقی گذاشت. آنقدر که هنوز شبها ساعت حوالی سه بخواب میرود و صبح ها میپرسد: امروز کجا میریم؟ بعدش کی میاد خونمون؟!؟ و وقتی به رفتارهاش اعتراض می کنیم، میگه: چیکار دارین بچه رو؟بذارین بازی شو بکنه!!!! (قابل توجه بزرگترهایی که محبتشون همینطور مثل چشمه بی حد و حصر سرریز میشد ...)

و خلاصه کلام هرچه کاشته بودیم گردبادی به طول دوهفته وزید و همه را از ریشه کند و با خود برد... و ما دوباره رفته ایم تو کار گاوآهن و شخم و ...!!! راستی پسرک هفت سین رو اینطوری نام میبرد: سبزه ، سمنو ، سیب، سکه ، سماق ، کباب ، گوجه ، برنج!!!!

 

تنها اتفاق خوشایند عید این بود که امیرسام کاملا ییهویی عاشق پدرش شده و شبها رو پای بابا و کلا پیش بابا میخوابه و بنده کاملاً خرسند شبها بالشمو میزنم زیر بغلم و میرم تو هال، پتومو سه دور دورِخودم می پیچم، مدل جنینی تو خودم مچاله میشم و در حالیکه تا صبح خوابای رنگی می بینم! برای دوام این عشق دعا میکنم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin