ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

همیشه ادعا میکردم که حسی به نام حسادت هیچ وقت ذره ای حتی تو وجودم نبوده

همیشه دوست داشتم از کسی که این حسو داره بپرسم چجوریه؟ چه طعمیه؟ یا چرا؟ چرا برای من هیچوقت تعریف نشده؟؟

تازگیها،

وقتی یکی داره برام یه موضوعی رو تعریف میکنه کاملا بی ربط به من، از خودش مثلاً

یا یکی داره با یکی دیگه حرف میزنه راجع به یه چیز دیگه

یا توی مهمونی یا هرجایی که من مخاطب نیستم

یه دفعه یه جمله ای که میشنوم، یا چیزی که می بینم، برام بولد میشه انگار

توی سرم می پیچه اون صدا یا تصویر ...بعد شب مثلا موقع خواب دوباره تکرار میشه ، پر رنگتر از قبل

هی میاد و میره و یه چیزی توی دلم می سوزه ، مثل جای یک زخم

یک زخم کوچیک مثل وقتی که کاغذ دست رو میبره، خیلی نازکه حتی دیده هم نمیشه ولی عمیق و پر درده

یه حس خاصیه، نمی تونم توصیفش کنم، یه طعم خاصی داره ، تلخه و گس!

خوب که فکر میکنم به نظرم همون "حسادت" باشه

با جنسی متفاوت از سایر حسادتهای معمول، حسادت آن یوژوآله ولی بهرحال حسادته دیگه!

مثلا حسادت به سادگی از همه نوع، به باورهای ساده ،به ساده نگاه کردن ، ساده گرفتن، به ساده لوحی حتی! به خیلی چیزای ساده ی دیگه ... خیلی چیزای ساده و معمولی و بدیهی.... خیلی بدیهی، آنقدر که اون آدمهای مذکور حتی ته ذهنشون هم نمی گنجه  که من، اونم من، دارم بهشون حسودی میکنم!!!!

 

پ.ن ١: خدای خوبم ممنون که منو تو شرایطی قرار میدی که همه چیز رو تجربه کنم، تمام حسهای خوب و بد! که هم زیادی ادعا نداشته باشم و هم هیچ حس و طعم ناشناخته ای برام نمونده باشه یه وقت خدای نکرده ناکام از دنیا برم.

پ.ن٢: اونایی که دیروز-سیزده بدر- توی چمن های کنار اتوبان نشسته بودن و نهار میخوردن، ای کاش بدونن که چقدر خوشبختن! ای کاش بدونن خیلی از آدمهایی که دارن با ماشین از کنارشون عبور میکنن، شیشه رو میکشن پایین تا برای لحظه ای این خوشبختی ساده را بو بکشن!

خوشبختی آنها بوی لوبیا پلو می دهد با سالاد شیرازی ، بوی گاز نیمه سوخته پیک نیکی، خوشبختی آنها صدای توپ میدهد که کودک یا کودکانی با اشتیاق دنبالش میدوند، خوشبختی آنها طعم غرور میدهد، غرور مردی که کنار خانواده روی بالشی شاید دراز کشیده و به این مرد خانواده بودنش می بالد، خوشبختی آنها پر از حس های ظریف زنانه است، حس زنانه ای که در لفافه عطر و بوی چای پیچیده، که زن تنها به این می اندیشد که چگونه می تواند به این تنها زن بودنش شاخ و برگ ببخشد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin