ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

روبروی هم نشسته ایم ، با کمی فاصله، کمی تردید

هر دو میدانیم فرصتی نمانده، هر دو میدانیم این بارِ آخر است

از نگاه هم میگریزیم ،هر کدام می کوشیم تا فکر دیگری را بخوانیم

آخرین حرکت! ، دست هم را خوب خوانده ایم آخر!

منتظرم تا آس دل رو کند و برای همیشه ببردم ، تمام این مدت سعی اش در این بوده،

تمام این یک سال که به اندازه چند سال گذشت

که هر وقت میخواهم مرورش کنم ، حافظه کم میاورم از بس حجیم بود و دیر هضم

از بس درسها سنگین بود و استاد سخت گیر

از بس راه شب طولانی بود و پای روز خسته

با تمام این احوال دوستش داشتم و میدانم که دوستم داشت

نظیرش را هرگز نداشتم ، لحظه های شیرینش ناب بود و زمانهای تلخش ناباب

رازها داشتیم سر به مهر

روزها داشتیم سر به کوه

   افسوس که افعال همه ماضی اند ...

.

ناگهان در لحظه آخر ورق ها را زمین میگذارد و می رود، بی آنکه نشانم دهد ...

بی آنکه حرفی بزند، گویا حکم عوض شده و اصرار من بی فایده!

ماهی به روی آب آمده و ساعت روی آیینه منعکس شده، باید می رفت، باید سپری می شد ...

این رسم روزگار است ، می دانم

میدانم مثل همیشه عبور خواهم کرد

میدانم میایند و می روند یکی، یکی،...

فقط نمیدانم من در حال رفتنم یا او ؟ کدام مانده ایم و کدام رفته ؟   

کدام برنده بود و کدام بازنده ؟ تکلیف آس دل چه میشود؟ روز سوم؟ دست بیست و دوم!؟ آخر قصه ؟

 قصه ی من و هشتاد و نه !

قصه ای شد برای خودش، پر از ساختن و نسوختن! ، پر از رفتن و نگفتن، فقط ناتمام ماند انگار ،

تنگ در آغوشش می گیرم ، بغض میکنم و لحظه تحویل میرسد

به خودم که میایم از آغوشم رفته و من با تنی یخ کرده پذیرای حضور دیگری هستم

نگاهم به رقص شمع و آینه و قرآن گره خورده و من همچنان منتظرم،منتظر یک پایان خوب برای قصه ام

...

...

خدایم در این لحظه ،

در این حالی که می رود حلول کند،  

در این قلبی که می رود منقلب شود ، حول حالنا الی احسن الحال.

خدایم دست هایمان را بگیر و این سال  را بر همه مبارک گردان و ایام بکام.

 

پی نوشت 1 : راستی دلم کو ؟؟ ( دو بار )

پی نوشت 2 : اگه حال منو میخوای پر از یه حسه مجهولم ...

پی نوشت 3 : در اولین نیمه شب سال جدید به سفر می رویم ، میرویم تا گم کردنی ها را در پیچ و خم جاده ، در تاریکی و بی انتهایی اش گم کنیم و گم شویم شاید.... چقدر به این گم شدن شبانه نیاز دارم ، به آن تاریکی گنگ ، میروم تا شاید پیدایم کند... جاده اسم منو فریاد میزنه (با صدای گوگوش خوانده شود )!

پی نوشت 4 : پس از کلی رایزنی بالاخره توانستم به آرزویم برسم و ساعات آخر را با 89 تنها باشم. ( آی چسبید ، آی چسبید... )

پی نوشت آخر: سال نو قصه ی نو، نودتان صد...! قلبقلبماچقلبقلب

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin