ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

"گفت خیلی میترسم، گفتم چرا؟، گفت چون از ته دل خوشحالم ، این جور خوشحالی ترسناک است ، وقتی آدم این جور خوشحال باشد ، سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد..."

 

 

به این پاراگراف از کتاب بادبادک باز که رسیدم نفسم بند آمد ... این ترس همیشه بامن بوده، حتی سالها پیش که وبلاگی درکار نبود ،عین همین جمله رو توی تقویم خاطراتم نوشته بودم... مفهوم خوشحالی ترسناک سایه اش را دورادور بر باور زندگی ام انداخته است و هرکاری میکنم نمیتوانم دورش بزنم، همه جا هست، همیشه حضور دارد... حتی در یک شب برفی، در یک شب برفی قشنگ... در یک شب برفی که میتوانست خیلی قشنگتر هم باشد ولی گرفتار همین سایه شد...

 

------------------------------------------

دوستان بلاگ اسپاتی، می خواستم بگویم دلم برایتان خیلی تنگ شده است، امان ازین فیلی که بی خبر به همه چیز و همه جا تر زده است!!! امان از ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin